به کانادا چنین شتابان !
خاطرات مهاجرت من و همسر جان از آغاز تا پایان
امروز صبح تصمیم گرفتم پیاده برم بیرون و پیاده هم برگردم .. زیر برف که من عاشقشم خیلی رویایی بود.. اومدم خونه حال پشت بوم رفتن و تکون دادن دیش نداشتم پس کانال ملی تماشا کردم ! هوس آش رشته کردم کل بعد از ظهرم به پخت و پز گذشت .
این مطلب پیشنهاداتی است برای کسانی که شش ماه زمان برای رفتن
دارند نکته اول: شش ماه ،زمان کمی نیست؛ باید قدر آن را
بدانید.نکته دوم:
اینکه چه میتوانید بکنید به این برمیگردد که چه کردهاید؛
سعی کنید
میزان آمادگیها و وضعیت فعلی خود را روی کاغذ بیاورید. در
این زمینه تهیه
یک چک لیست ضروری است. مثلا در مورد آمادگیهای شغلی، مالی
و زبانی چه
وضعیتی دارید؟ چه پروندههای باز مالی یا شغلی را باید
ببندید و هر یک چه مدت زمان میبرد؟ ایا لازم است که ملکی را
بفروشید یا به کسی وکالت بدهید؟ میزان هماهنگی و همراهی اعضا
خانواده به چه شکلی است؟ در واقع تلاش کنید تا تصویری روشن از شرایط
فعلی خود ترسیم کنید.نکته سوم:
بزرگترین خطا در این مدت دنبال کارها و پروژههای بزرگ و
سنگین رفتن برای
افزایش سرمایه همراه است. مثلا اینکه آخر هفتهها هم اضافهکار
انجام دهید
تا با دست پرتر به کانادا بروید؛ هر عاملی که سبب شود فرصتهای
شما برای
آمادگیهای مهمتر مخدوش شود حتی اگر خیلی چشمگیر باشد
نادرست است. برعکس شما باید بر اساس یک جدول مشخص، مرتبا از
برنامههای کاری بکاهید و بر برنامههای متناسب با کانادا بیافزایید.نکته
چهارم: آمادگیهای زبانی بسیار اهمیت دارند و در این فاصله زمانی مهمتر میشوند. اگر در
سالهای گذشته به طور مداوم زباناموزی کردهاید لازم نیست فشار زیادی به خود بیاورید بلکه تنها باید به مرور، بر حجم تماسهای خود با مطالب به زبان دیگر بیافزایید، مثلا بیشتر برنامههای انگلیسی (یا فرانسه) ببینید،
رادیو گوش دهید، کتابهای صوتی گوش دهید، به تلفظ مرسوم در امریکای شمالی توجه نشان دهید، مقالات انگلیسی بخوانید و… اما اگر شما یا همسرتان در مهارتهای زبانی مشکل جدی دارید در این شش ماه به یک رژیم جدی زبانآموزی نیاز دارید تا سعی کنید سطح زبان خود را حداقل به پایان دوره pre-intermediate برسانید. برای این کار اگر لازم است کلاسهای فشرده هم بروید به نظر من این کار را انجام دهید. البته پروسه زبانآموزی یک پروسه زمانبر است و نمیشود در آن دوپینگ کرد و بهترین روش، آموزش پیوسته اما آرام است اما تجربه نشان داده کسانی که با سطح زبانی پایینتر از متوسط وارد کانادا میشوند، خیلی دیرتر وارد عرصههای کاری و زندگی میشوند و در واقع از ریل اصلی حرکت بازمیمانند. ۶ ماه، زمان خوبی است که کسانی با سطح آمادگی مقدماتی هم بتوانند خود را به سطحی برسانند که در کانادا گلیم خود را از اب بکشند و بتوانند با دورههای تکمیلی زبانآموزی، حداکثر ظرف ۶
ماه در این کشور، مسیر مشخص شغلی یا تحصیلی خود را معین کنند. اگر غیر از این باشد، ممکن است برای بیش از یک سال هم درجا بزنند و عملا وارد مسیر درست نشوند. بزرگترین خطایی که بعضی در این دوره زمانی انجام میدهند، قطع
کردن ارتباطشان با زبان به دلیل فعالیتهای دیگر است. سعی کنید ارتباط خود را با زبان انگلیسی تا روز آخر حضور در ایران، حفظ کنید و آن را مرتب افزایش دهید.نکته پنجم:
حتما همه پروندههای باز را ببندید اعم از پروندههای شغلی،
مالی و عاطفی. باید مشخص کنید که سناریو شما برای هر یک از اینها چیست.
هیچ چیز بیشتر از پروندههای باز، در ماههای اول ورود به کانادا آزاردهنده
و مشکلساز نخواهد بودنکته ششم: در یک برنامه دقیق و
روزانه سعی کنید اطلاعات خود در مورد کانادا، کاریابی و زندگی در این کشور خصوصا
استانی که قرار است در ان اقامت داشته باشید را مرتب افزایش دهید.
حالا که دیگر ویزا گرفتهاید و دغدغه آن رفع شده تمرکز بیشتری در مورد
واقعیتهای زندگی در کانادا داشته باشید. هرچقدر در این مورد اگاهتر و آمادهتر
باشید، پس از ورود با دردسر کمتری روبرو میشوید. حتما این کار را به همراه
همسر خود انجام دهید.نکته هفتم:
اطلاعات شغلی خود را با دقت دنبال کنید و ببینید مسیر شغلی
شما در کانادا
چگونه است، اگر رشته شما در استانی که قصد اقامت در آن را
دارید رگولیتد
است و لازم است تا مدارکی را برای آن گردآوری کنید، تا
خودتان در ایران
حضور دارید این کار را انجام دهید. دیگران بعد از این خیلی
بیشتر باید وقت
بگذارند و معلوم نیست به نتیجه درستی هم برسند؛ اگر مدارک
شما آماده است و
مطمئن هستید که میخواهید در کدام استان اقامت کنید، میتواند
مدارک خود را
برای ارزیابی به نهاد مربوطه ارسال کنید تا در زمان صرفهجویی
کنید.نکته هشتم:
اگر نمره آزمون استاندارد زبان ندارید یا از تاریخ اعتبار آن
گذشته است و
شرایط شغلی یا برنامههای درسی شما داشتن چنین چیزی را ایجاب
میکند و شما
هم آمادگی دارید، شرکت در یک آزمون استاندارد زبان، فکر بدی نیست
و معمولا
میتواند برخی از کارهای شما را در کانادا جلو بیاندازد.
البته دغدغه این
کار نباید شما را از انجام کارهای مهمتر بازدارد و این
موضوع به میزان
آمادگی شما برای شرکت در چنین آزمونی بازمیگردد.نکته
نهم: به وضعیت جسمی و فیزیکی خود و دیگر اعضا خانواده توجه ویژه داشته باشید. این شش
ماه فرصت خوبی برای کم کردن چربیهای اضافه، تحرک بیشتر و تقویت قوای جسمی است. پیادهروی را حتما در برنامههای روزانه قرار دهید.نکته
دهم: در این مدت سعی کنید از دنبال کردن فعالیتهای منفی یا مراوده با آدمهای منفینگر و منفیباف اجتناب کنید. شما بیش از هر زمانی به امید، اعتماد به نفس و مثبتنگری نیاز دارید تا با حداکثر انرژی پا به خاک کانادا بگذارید. این
مطلب را از سایت کنپارس کپی برداری گردم. امید است برای شما عزیزان مفید باشد
.
خیلی وقته چیزی هم نخوندم !!! یه جورایی غرق شدم . سرم جای دیگه ای گرمه !!! افکارم ، آرزوهام ، احساساتم ، دغدغه هام ، حتی دوستام رنگشون عوض شده . زندگیم یه بو و رنگ دیگه میده ! دوسش دارم زندگیمو میگم خودمم نمیدونم چطوری اینطوری شد اما شد خوبم شد که اینطوری شد ! عاشق شدم دوباره ! عاشق خودم خدا همسرم زندگیم همه چی زندگی ادامه داره مکان مهم نیست زمان مهمه الان مهمه همین لحظه همین الان که سالمم کلی دلخوشی دارم ناخوشی هم هست اما مهم نیست بزار باشه برای خودش خواستم بنویسم که هستم خوب هم هستم خوب و خوش باشید ...
روزها میگذره .. فقط میگذره !!!
اینجا مونتراله (قسمت 3)... از
زبان یکی از دوستان خوبمون که درخواست کرده ناشناس بمونه توضیح: 1- من از زندگی در کانادا بسیار راضی و
خوشحالم و در طی اقامت 1 سال و اندیم در کبک، یکبار هم نشده که بگم اینجا جای من نیست یا بخوام برگردم! برعکس خیلی هم دوست دارم اینجا رو و لذت می
برم ازش. اینو گفتم که احساس نکنین با یه آدم منفی باف یا شکست خورده طرفین برعکس به 80 تا 90 درصد چیزهایی که از ایران فکرش رو می کردم تا به
الان رسیدم ولی متاسفانه یا خوشبختانه بسیار واقع بین هستم و نمیخوام تجربه ناجور تعدادی از دوستان رو که از نزدیک دیدم واستون تکرار بشه واسه
همینم شاید یه کم قلمم تلخه شما به بزرگواری خودتون ببخشین! بهتره الان که وقت دارین یه نیشتر بهتون بخوره و ضعفهاتون رو پیدا کنین تا اینجا بیاین و
شوکه شین خدای ناکرده! 2- از حرفهای من فقط دید و ایده بگیرین
و بر حسب شرایطتتون پرسنالیزش کنین و باز هم تاکید می کنم حرفهام وحی منزل نیستن. 1- برای زندگی در مونترال انگلیسی
لازم نیست: یک جمله معروف هست اینجا که خود کبکیها هم روش تاکید دارن. شما
در مونترال (نه استان کبک)
"با انگلیسی فول شانس بیشتری برای پیدا کردن کار
دارین تا فرانسه فول". ممکنه یه کم اغراق تو این جمله
باشه ولی توجه کنین شما در محاصره کشورهای انگلوفون هستین، مدیر عامل خیلی از شرکتها غیر کبکی هستن، پول و بیزینسهای بزرگ عمدتاً دست
انگلیسی زبانهاست، بسیاری از رفرنسهای دانشگاهی حتی در دانشگاههای فرانسوی زبان انگلیسی است و ... اینو واسه این می گم که بعضی از دوستان اونقدر درگیر و جوگیر
فرنچ میشن که
یادشون میره دارن میان آمریکای شمالی و انگلیسی رو می بوسن می ذارن کنار. ضمن اینکه لهجه انگلیسی کبکیها واسه
شروع طبیعتاً قابل فهم تره تا فرانسه کبکی. بنظرم لند کردن با انگلیسی آپر اینترمیدیت رو به بالا و فرانسه B1 مناسبتره (حداقل رو منظورمه) تا برعکسش. شما با کلاسهای فرنچ و آشنا شدن گوشتون با لهجه کبکی تدریجاً
خودتون رو می کشین بالا تو فرنچ. ضمن اینکه می دونین بالا بردن لول یا سطح دو زبان مختلف بصورت همزمان کاری است بسیار دشوار اونم تو سن بالای 30! ممکنه نه
به این برسین نه به اون! از این ور مونده و از اون ور رونده بشین! پس با یک زبان ادونس لند کنین (ترجیحاً انگلیسی). فرض کنین با انگلیسی ضعیف و فرانسه حتی C1 لند می کنین. علیرغم اینکه باز توی ادارات، فرنچ "کم لهجه تر" صحبت میشه ولی چون گوشتون
آشنا نیست گیر زیاد می
کنین، انگلیسی هم بلد نیستین اعصابتون خورد میشه و اعتماد به
نفستون میاد پایین و میفتین تو لوپ غرغر کردن که لهجشون اخ و
پیفه! انگلیسی ایرانیها چند مشخصه داره: 1- نداشتن اینتونیشن (مشکل
فرنچ هم هست) 2- استفاده
از excuse me برای شروع یه مکالمه! (کارمند
بانکم ازم پرسید
چرا ایرانیا اینقدر از آدم عذرخواهی می کنن؟!) 3- استفاده بیش از حد از
actually!!! واسه من هیچ ضد حالی مثل این نیست که بعد از 15 سال زندگی در
مونترال و توی
جمله دوم مکالمه با تلفن بپرسم شما ایرانی هستین و طرف بگه آره!!! زمان چیزی رو حل نمی کنه اگه خودتون نخواین. فیلم
ببینین و مرتب واسه خودتون تکرار کنین تا لهجتون شکل بگیره. یادتونم باشه که تافل و آیلتس واسه یک غیر انگلیسی زبان طراحی
شده. اگه آیلتس 6.5 به بالا
دارین خیلی خوبه ولی هنوز کلی کار دارین تو محیط! شرط
موفقیت در هر زبانی فکر کردن به اون زبان و اجتناب از ترجمه
فارسی به انگلیسی هستش. سعی
کنین پاستوریزه یاد نگیرین انگلیسی رو. اینجا باید تو
مترو، تو سر و صدا، زمانی که عصبی می شین، می خواین بحث و
جدل کنین با یک کانادایی،
بفهمین و بفهمونین. سخت ترین بخش هر زبانی هم سطح شوخیشه! هر وقت تونستین با یک انگلیسی یا فرانسوی زبان شوخی
کنین بدون اینکه بهشون بربخوره می تونین ادعا کنین زبانتون ادونسه! یه سری چیزا تو فرهنگ ما خنده داره که واسه اینا نیست و برعکس. بطور کلی اگه بخوام خلاصه کنم اهمیت انگلیسی رو، حداقلش اینه
که با ندونستن انگلیسی، شانس
پیدا کردن کارتون رو به استان کبک محدود می کنین. اگه رشته هاتون مدیریتی، مارکتینگ، کامپیوتر، آی تی و شبکه، مهندسی، ... هست که تاکید من چند برابر میشه واسه
انگلیسی. 2- بواسطه لهجه کبکی، فرانسه خوندن
در ایران بی فایده است! اینقدر تو این وبلاگهای معروف مهاجرتی خیلی عذر می خوام چرند
خونده بودم زمانی
که ایران بودم از قبیل اینکه به صرف افعال (کنژوگزون) کاری ندارن تو کبک یا یکی می گفت 3 سال فرانسه خوندم ایران
به هیچ دردیم نخورد یا... من همیشه احترام خاصی قائلم واسه کسایی که اطلاعات نمیدن تا کسایی که اطلاعات غلط میدن! بگذریم... هممون می دونیم که هر زبانی از 4 مهارت تشکیل شده. شما اگه
فرانستون قوی باشه،
توی حرف زدن، نوشتار و درک مطلب مشکلی ندارین تو کبک و تنها مشکلتون در بخش اکوت هستش. اونم به زمان نیاز داره
تا بتونین گوشتون رو عادت بدین واسه فهم لهجه کبکی و با اصطلاحات کبکی آشنا بشین. عجله نکنین هول هم نشین. اساتید فرنچ میگن با یک استعداد متوسط برای
اینکه بتونین پرفکت شین و مثل اینا حرف بزنین 5 تا 7 سال لازمه (البته با فرض شروع از صفر)! ضمن اینکه اصطلاحاتی که در مکالمات روزمره استفاده
میشه روی کاغذ آورده نمیشه مگه اینکه بخواین چت کنین تو نت با یک کبکی یا تو فیسبوکش باهاش برخورد کنین. مثال: Je suis fatigué parce que j’ai beaucoup travaillé hier
soir. ولی چیزی که شما از یک کبکی می شنوین و نوشته نمیشه رو کاغذ
اینه: Chuis fatigué FAC Ch’ai beaucoup travaillé hier soir. بدیهی هستش که شما همون جمله اول رو هم بگین همشون می فهمن
ولی جمله 2 رو نمی
فهمین که FAC چیه! FAC در واقع همون Ca fait
que هست که معادل parce que یا donc هستش!! حالا
مشکل زمانیه که شما اون جمله استاندارد اول رو
هم نمی تونین بگین بعد گیر میدین به لهجه کبکی!! البته این
فقط یه مثال بود. یادتونم
باشه که شما زبان محاوره خیابونی رو فقط و فقط در خیابون و
جامعه یاد می گیرین چون غالب استادهای فرنچ اینجا اولاً
شمرده تر و ضمناً پاستوریزه
تر از کوچه و خیابون حرف می زنن! حتی المقدور نذارین تو اینجا استراکچر جمله اول رو یاد بگیرین
وقتی این همه کلاس و استاد خوب
و نسبتاً ارزون تو ایران هست. از گرامر چیزی نذارین
باقی بمونه، تمام زمانها را یاد بگیرین، اولویتها فراموش نشه
این خیلی خوبه که شما
صرف یه فعل بی قاعده خفن یا "سوبجانتیو پسه" رو بلد باشین ولی خیلی زشته که در عین حال نتونین یه فعل پرکاربرد
گروه اول رو صرف کنین یا دو تا ضمیر رو نتونین تو محاورتون استفاده کنین! اگه وقت بشه واستون یه پست راجع به فرنچ می ذارم که چطوری بخونین. باور کنین
قرار نیست آپولو هوا کنین اگه بدونین چیا تو اولویتن تو فرنچ! مشکل اینجاست که خیلی وقتها 80% انرژی و وقت ما صرف مطالبی میشن در فرانسه (بطور کلی
تو زبان) که 20% کاربرد دارن! باور
کنین اگه بتونین از گرامر کتاب کفه 1 تو مکالمه استفاده کنین مشکلی نخواهین داشت. من نمی دونم چه دردیه ما
داریم که باید بریم تا ته همه چی، کفه 3، آلتراگوی 4و ...! حالا راندمانمون چی باشه مهم نیست. اینم مثل تا
ته درس رفتنمونه که همه
باید phd بشیم حالا چقدر در
عمل بلدیم بماند!!! همیشه کسایی
که می دونن چیو چقدر واسش وقت بذارن در عمل موفق تر هستن. من
مطمئنم خیلی از دوستان اینقدر منابع گوناگون رو کامپیوترشون
دارن که هیچکدوم رو نمی خونن!!! نکته دیگه اینکه در چه سطحی از زبان داریم معاشرت می کنین
مهمه. یک استاد دانشگاه و یک
کارگر ساختمان ادبیات یکسانی ندارن... یک ایرانیه استاد
دانشگاه مونترال می گفت بعد از 20 سال هنوز من نمی تونم با
قشر کارگر اینجا
فرانسه حرف بزنم!! قرار هم نیست بتونین با کف اجتماع ارتباط برقرار کنین (اگه بتونین که چه بهتر). زبان و فرهنگ مکمل هم هستن. اگه فرهنگ کبک رو ندونین نمی
تونین خیلی چیزای
زبان رو درک کنین و بر عکس. مثلاً چرا فحشاشون از ادوات کلیسا میاد مثل
tabarnac!!! از این لحاظ حتی اگه فرنچنتون هم خیلی خوبه و می
خواین کبک بمونین
لول 3 کلاسهای فول تایم اداره مهاجرت (MICC) عالیه
واسه ددر دودور رفتن و
آشنایی با فرهنگشون. شما با یک ایرانی راحت حرف می زنین فرنچ عین بلبل راجع به
سیاست، اقتصاد، نوسان ارز و
تمام چیزهای دیگه ای که باهاشون دست به گریبانیم تو
ایران ولی اینجا شما باید بتونین از کدهای فرهنگی فرانکوفون
یا حداقل اینترنشنال استفاده
کنین واسه معاشرت. فیلم ها، آهنگها، کتابها، آشپزی، رقص
روز دنیا و همینطور دنیای فرانکوفون رو ببینین تا سوژه داشته
باشین واسه حرف زدن.
فراموش نکنین که این شما هستین که باید خودتون رو به سیستم تحمیل کنین. شما اگه فرهنگ غذایی ایران رو حفظ
کنین با دنیایی از لغت جدید که تو فرهنگ غذاییشون هست بای بای می کنین. تا وقتی هم درگیر نشین یاد نمی گیرین
و اینا چیزایی نیست که
به مدرک DELF و TCF و اینا ربطی داشته باشه. دیگه اینکه دامنه لغات ایرانیها محدودتره نسبت به کسایی که ریشه زبانشون لاتینه (اسپانیایی و پرتغالی زبانها) بجاش
واسه تلفظ حروف مشکلی نداریم (بجز e). اینتونیشن
و فونتیک من کم دیدم تو ایران کار شه یا استاد خوب کمه
یا بهش اهمیت نمی دیم در هر صورت بسیییییییار بسیییییییار
مهمه! اگه قواعد اینتونیشن
یا فونتیک رو رعایت نکنین شنونده فرانکوفون رو خسته می کنین و 20 سال هم اینجا باشین حل نمیشه باید آموزش
داده بشه. اگه شانس اینو دارین که تو ایران با یک استاد نیتیو کار کنین لحظه ای درنگ نکنین! من یادمه از درس اول کفه 1، آموزش اینتونیشن بود ولی هم ما و
هم استاد به شوخی و مسخره ردش می کردیم فکر می کردیم مهم نیست حالا بریم جلو بعد درستش می کنیم ولی غافل از اینکه خشت اول و این حرفها!!! یکی دیگه از دروغهای بزرگ زبانی اینه که گرامر بدرد مکالمه
نمی خوره... اینکه دقیقاً شما
در چه سطحی از زبان حرف بزنین ارتباط مستقیم به گرامر
داره اگه بخوام تشبیه کنم کسی که 2 هفته تار رو شروع کرده می
تونه "مرغ سحر"
رو بزنه حالا مقایسش کنین با مرغ سحری که یک استاد تار می زنه! ضمن اینکه این حرف واسه کسایی صادقه که مثل
الجزایریها یا مراکشیها از بچگی فرنچ یاد گرفتن ولی طوطی وار... البته اگه نوشتن فرنچشون رو ببینین
باورتون نمیشه! تعطییییییلللللل!!!
گرامر مهمه خیلی هم مهمهههه! منتها استفاده از
گرامر در مکالمه یه داستان دیگست... اینطوری تصصیح کنم : گرامری
که نتونین ازش تو
مکالمه استفاده کنین فقط بدرد نوشتن می خوره! اگه نمی تونین از گرامری که خوندین تو مکالمه استفاده کنین
تقصیر شماست نه گرامر!!! مشکل دیگه ما ترجمه فارسی به فرانسست! این مساله در انگلیسی
بواسطه ماهیتش کمتر مشکل
ایجاد می کنه تا فرانسه. سعی کنین تا می تونین استراکچر
فرانسه یاد بگیرین. متاسفانه این مشکل اساتید فرانسه در
ایران هم هست! فیسبوک بهترین کلاس زبان دنیاست! برین تو گروپهای مختلف عضو
شین، دوستهای فرانسه زبان
رو اد کنین و به نحوه نگارششون با همدیگه توجه کنین. کلی چیز یاد می گیرین. دیگه اینکه از کارهای داوطلبانه و حتی کارهای بیسیک غافل نشین.
می تونین خودتون رو تو شرایط
واقعی محک بزنین واسه تمرین زبان ضمن اینکه پولی هم
بدست می آرین. الگوی من تو زبان یکی از همکلاسهای پزشک
کوباییم بود که کلاسهای
فول تایمو می اومد آخر هفته می رفت گارسنی! با اینکه اول ترم هممون تو یه سطح بودیم و ظاهراً هم ما وقت بیشتری
داشتیم واسه تمرین فرنچ ولی هم پیشرفتش از ما بیشتر بود هم نمراتش از همه بیشتر شد. نکته بسیار مهم: اجباری شدن مدرک چه فرانسه چه انگلیسی از طرف
سفارت بسیار مفیده واستون! بهتره
اولش اذیت شین تا آخرش... ولی نگاه نکنین که
مثلاً با یک آیلتس 5 یا فرانسه A2 امتیاز میارین! فکر کنین فردا روزی می
خواین تو این جامعه درس بخونین و کار کنین. پس هدفتون کمتر
از ادونس نباشه. این نکته خصوصاً واسه
زوجهایی که به نفر مین میشه حیاتیه. با زبان ضعیف
میاین اینجا، همسرتون (مین پرونده) همه کاری می کنه اینور
میره اونور میره شما
عصبی میشین، افسرده می شین یا وارد کامینیوتی ایرانی میشین که در هر صورت بازم بای بای زبان!! توجه کنین واسه
تعداد زیادی از آدمها شوکی وجود داره که ناشی از مهاجرته. این شوک بسته به افراد متفاوت می تونه از 1 هفته تا چند سال متغیر باشه!!! تجربه نشون داده
اگه جز رشته های 12 امتیازی هستین باید بیشتر مراقب این شوک باشین چون از یکطرف کارتون سریعتر درست میشه و زمان کمتری واسه زبان خوندن تو ایران
دارین از طرف دیگه آدمیزاده دیگه جوگیره فرش قرمز و اینا میشه که از این خبرا نیست اینجا. زبان
مهمترین عامله واسه بیرون
اومدن از این شوک! پس شمایی که بر فرض مین نیستی این
داستان ربطی به صمیمیت بین شما و همسرتون نداره اینجا
همسرتون درگیر کلاس و کار میشه و همیشه برای ترجمه باهاتون نیست پس کس نخارد پشتتان جز ناخن انگشتتان!!! خصوصاً اگه بانو مین پروندست و
افکار شما هم کمی سنتیه، تاکید من بیشتر میشه چون نه خودتون پیشرفت می کنین نه می ذارین خانمتون پیشرفت کنه!!! پس از امروز شروع کنین.... ادامه دارد... برگرفته از کبک فرندز امسال هم مثل سالهای گذشته سال نو را در
حالی شروع کردیم که در سفر بودیم . یک سفر متفاوت 10 روزه به ارمنستان که دو سال
قبل هم این کشور رو دیده بودیم وبعد
گرجستان . حالا چرا میگم متفاوت چون با ماشین خودمون رفته بودیم و تونستیم
از لحظه لحظه سفر لذت ببریم .امسال برخلاف سال قبل برنامه کل سفر رو از کارهای
گمرکی و کاپوتاژ ماشین تا گرفتن گواهینامه بین المللی برای هردومون و رزرو هتل و
غیره رو همسری ریخته بود که عالی هم بود . از ابتدای سال یه حسی بهم میگفت که سال
جدید سالیه که همش در سفر هستیم و همینطور هم داره برامون برنامه سفرداخلی و خارجی
, گروهی و انفردادی پیش میاد . واقعا به
این جمله که آدمی به هرچیز که بیاندیشه همونو خلق میکنه اعتقاد دارم. و امروز هم
که یه اتفاق جالب برامون افتاد . امروز در یک قرعه کشی که در یک مراسم انجام شد من
و همسری برنده یکهفته اقامت رایگان به انتخاب خودمون در اسپانیا ( جزایر قناری )
یا چین شدیم .بزن اون دست قشنگه رو..تا یک سال مهلت داریم که از این سفر استفاده
کنیم که با مشورت به این نتیجه رسیدیم که بعد از مصاحبه اگه عمری بود و هنوز نرفته بودیم
به سفر آسمانی بریم جزایر قناری . میگن جزایر قناری 7 تا جزیره است که فقط 5 تاش مسکونی
و توریستیه چون در مورد 2 تا از جزایر
خرافاتی وجود داره مثل وجود شیاطین یا آدم خوارها و غیره تصمیم گرفتیم اگه توی مصاحبه قبول نشدیم بریم
به همون 2 جزیره تا حداقل مهاجرت کنیم به اون دنیا . هنوز منتظر مصاحبه ایم و اتفاق خاصی در
برنامه مهاجرتیمون نیفتاده هر روز ایمیل چک میکنم و گاهی هم فرانسه میخونم و البته
از اینکه همسر جان هنوز هیچی ازاین زبان شیرین نمیدونه حرص میخورم . وبلاگهای
مهاجرتی دوستان سوت و کور شده . همه منتظریم و به آینده گاه امیدوار و گاه ناامید
هستیم . پروسه مهاجرت خیلی خیلی طولانی شده و واقعا اداره مهاجرت کانادا شورشو
درآورده. این روزا یه دغدغه بزرگ دارم ..دلم
میخواد برگردم تهران و پیش خانوادم باشم روزهای کشدار تابستون داره از راه میاد و
من ساعتهای زیادی از روز تنها هستم . با اینکه
از اینجا تا شهر محل تولدم تهران فقط 25 دقیقه فاصله داره ( البته با مترو تند رو
)اما خیلی توی این شهر احساس غربت میکنم !! حالا میفهمم که چرا بابایی همیشه حرف
زادگاهشو میزنه و دلش میخواد برگرده به اون شهر .دوستای کرجی هم که کم لطفن نه
قرارمداری ونه رفتی نه اومدی هیچی .تا 6 ماه قبل
روزهای جمعه که من کلاس فرانسه
میرفتم دوستان مهاجر لطف میکردن و جمعه ها قرار و مدار میزاشتن و مهمونی میگرفتن و
منو دعوت میکردن و من بخاطر کلاس نمیرفتم و بعدش عکس میزاشتن توی فیس بوق و دل منو
آب میکردن حالا که 6 ماهه کلاس نمیرم هیچکی برنامه نمیزاره .من از الان اعلام
آمادگی میکنم که میتونم یه روز تعطیل یا غیر تعطیل به پیشنهاد یکی از دوستان به
صرف آش رشته با دست پخت خودم میزبانتون باشم . هرکی پیشنهادی داره و یا میخواد
دراین برنامه شرکت کنه لطفا نظر بده .خوشحال میشم خوب اینم از اوضاع و احوال این روزهای
من و ممنون ازهمه اونایی که به اشکال مختلف همیشه حالمو میپرسن.راستی همیشه به وبلاگتون سر میزنم اما عذر خواهی میکنم که به جمع خوانندگان خاموش پیوستم . فقط بدونین که همتونو دوست دارم و براتون بهترینها رو میخوام. منتظر نظراتون هستم
جاتون خالی یه آش با طعم و بوی آشهای مامان جونم شده بود .
امروز کلی یاد دوران مجردی کردم همه چی بوی اون دورانو میداد .
یادمه توی ایران، مدل استفاده از وسایل نقلیهی عمومی این طوری بود که
میرفتی توی ایستگاه اتوبوس وامیستادی، تا هر وقت که اتوبوس دلش خواست
پیداش بشه.
بعد که اومدیم کانادا، دیدیم که یه سایت هست که توش دقیق
نوشته که کدوم اتوبوس، در چه ساعتی از روز توی کدوم ایستگاهه.
خب این شد
که دیگه هیچ وقت لازم نبود مثلا پنجاه و پنج دقیقه عین دستهبیل توی
ایستگاه منتظر اتوبوس باشیم. یک دقیقه قبل از زمان مقرر میریم توی
ایستگاه وامیستیم و اتوبوس هم معمولن با حاشیه خطای دو تا سه دقیقه میاد.
از این لحاظ اون اوایل کلی حال میکردیم که بابا این چشمآبیا چقدر
کارشون درسته. یا مثلن اینکه یادمه توی ایران، کارمندای تمام ادارهها و
مدرسهها و مسئولین دانشگاه و حتی وزارتخونهها، از هشت نه روز مونده به
نوروز میپیچوندن و گم و گور میشدن و تا یه هفته بعد از نوروز هم
پیداشون نمیشد و اخیرن که شنیدم امسال حتی مسئولین دانشگاه اراک کل ماه
رمضون رو رفتن خونه استراحت کردن!
روزهایی هم که سر کار هستن نیم ساعت
دیر میان و یه ساعت زود میرن و وسطش هم واسه ناهار و نماز یکی دو ساعتی
به خودشون حال میدن. جدیدن هم که ساعت کار اداری جاهای
دولتی رو رسمن دو ساعت کم کردن!
بعد که اومدیم کانادا و رفتیم سر کار،
دیدیم بابا! اینجا همه راس ساعت توی دفترشونن، هشت ساعتی رو که توی محل
کارشونن دقیقه به دقیقهشو واقعن کار میکنن، بلکه چند دقیقه اضافه هم
میمونن، ناهارشون فیکس یک ساعته و نمازم که ندارن؛ تازه برای اون زمان
ناهار هیچ حقوقی هم دریافت نمیکنن.
خلاصه یه مدتی داشتم میگفتم که ای بابا، اینا هم مملکت دارن، ما هم
مملکت داریم. اما بعدش چند تا چیز جالبتر دیدم. مثلن یادمه چند هفته پیش
داشتم با یه رفیق ژاپنی که داره برمیگرده ژاپن صحبت میکردم، بهش گفتم
کلن کانادا رو
چطور دیدی؟
برگشت گفت: ?خوبه، فقط یه کم بینظمن! مثلن اتوبوساشونو
دیدی؟ همیشه یکی دو دقیقه تاخیر داره!! چه وضعشه آخه…? منم با نیش باز
گفتم آره خب، منم که اون اوایل از ایران اومده بودم تاخیر این اتوبوسا یه
کم اذیتم میکرد (هاهاها)! بعد رفتم یه کم تحقیق کردم دیدم که توی توکیو،
تاخیر اتوبوسها با مقیاس ثانیه اندازهگیری میشه.
یا مثلن چند وقتیه که توی یه پروژهای با یه پسر آلمانی همکار شدم که
خیلی خونگرمه و اومده یه سال کانادا کار کنه تا انگلیسیش خوب شه. درست
چهل و هشت ساعت قبل از کریسمس داشتم باهاش حرف میزدم، گفتم کلن کانادا
رو
چطور دیدی؟
گفت: ?بد نیست، فقط اینا چرا اینقدر از کار کردن فرار
میکنن؟! ما توی آلمان دقیقن تا خود روز کریسمس، ساعت دوازده ظهر سر کار
هستیم و تمام کلاسهای دانشگاه و دبیرستان هم برقراره، از ظهر کریسمس یه
پنج شیش روزی تعطیل میشه فقط. حالا این کاناداییها رو ببین! هنوز دو روز
به کریسمس مونده همهشون گذاشتن رفتن! چه وضعشه آخه…?
گفتم آره واقعن…
میبینی؟! بعدم شروع کردم خندیدن! بعد همینطور که از کانادا انتقاد
میکرد، عصبیتر شد و ادامه داد که: ?کلن من نمیتونم تو کانادا زندگی
کنم. اصلن آزادی نیست اینجا! اون روز رفتم استخر، متوجه
شدم که اینجا نمیذارن کامل لـخـت باشی! آقاجان من شاید دلم نخواد شورت
پام باشه! میری تو سونا میشینی شورت خیس اذیت میکنه دهن پاهات صاف
میشه… نمیذازن آدم راحت باشه اصلن… نه؟!? دیگه داشتم قشقش تو روش
میخندیدم و هی میگفتم: آره… آره!
خلاصه که از وقتی که توفیق اجباری گریبانگیرم شده و با جماعت آلمانی و
ژاپنی و کانادایی و قبرستونهای مشابه همکار شدم، دارم فکر میکنم با اون
وضعی که ما توی مملکتمون درست کردیم، همین که تا الان از صفحهی روزگار
محو نشدیم خیلی مرد بودیم. توی این دو سالی که اینجا بودم، چهار دفعه تا
به حال برای
کارهای مختلف استخدام شدم، فقط یک بارش رو من پیگیری کردم و در واقع
دنبال کار گشتم (همین هواشناسی)، سه تای دیگهش اینجوری بود که گوشیم زنگ
خورد و یه نفر از اونور خط گفت فلانی، ما فلان پروژه رو داریم، میای
برامون کار کنی؟! میخوام اینو بگم که اینجا اونقدر کارهای واقعی انجام
میشه، که صاحبکارها در به در میگردن دنبال کارمند، بعد توی ایران به
این نتیجه رسیدن که دو ساعت از وقت اداری کلن اضافی بوده این همه سال! یا
مثلن ماه رمضون بهتره بشینن خونه استراحت کنن!
حتی اگه این تفاوتها محدود به زندگی حرفهای و شغل و این مسائل بود، بازم خوب
بود. بدیش اینه که واقعن اینا همهی کارا رو بیشتر از ما میکنن. بیشتر
کار میکنن، بیشتر درس میخونن، بیشتر عشق و حال میکنن، حتی بیشتر
میخوابن. فقط فرقشون اینه که زندگی، از اول براشون توی مسیر طبیعیش
بوده. برای ما که مسیر طبیعی رو نرفتیم، اتفاق بدی که میفته اینه که سراغ
هرچیزی، موقعی میریم که وقتش نیست.
مثلا خودم آدمای زیادی رو توی ایران
میشناختم که دورهی نوجوونیشون رو به جای عشق و حال کردن و ?اشتباه
کردن? و انگشت توی هر سوراخی کردن، به هئیت رفتن و عزاداری و گریه کردن
گذروندن و بعد وقتی مثلن سی سالشون شده، با یه زن و دو تا بچه،
تازه یادشون افتاده که ای بابا مثلن چرا هیچ وقت دختربازی نکردن. بعد
تازه شروع کردن به تجربه کردن چیزایی که پونزده سال پیش باید میرفتن
دنبالش. یا مثلن همهی ماها توی هیجدهسالگی مون که پرانرژیترین سال
زندگیمون بود، به جای لذت بردن از زندگی، یک سال تمام خودمونو توی یه
اتاق حبس کردیم که به طبیعیترین حق شهروندیمون برسیم: رفتن به دانشگاه!
حالا هیجدهسالگی این دختره همخونهم رو که میبینم، میگم مگه بچههای
ایران چیشون کمتره…
یادمه چند وقت پیش اینجا با یه دختر آلمانی دوست بودم که اونم خیلی بچه
باحالی بود و برخلاف خیلی از
دوستای خارجیم که در مورد ایران و زندگی ایرانیا جلوشون حفظ ظاهر
میکنم، با اون اینقدر ندار شده بودیم که همه چیو واسه هم رو میکردیم.
یه بار داشت تعریف میکرد که چهارده سالشون که بوده، یه دورهی کارگاه
عملی آموزش روابط جـنـسـی براشون توی مدرسه گذاشته بودن و خلاصه سیر تا
پیاز عملیات رو طی چند جلسه به صورت عملی بهشون آموزش داده بودن. بعد هم
تشویقشون کرده بودن که سعی کنن خودشون دیگه شروع کنن و اگه سوالی داشتن
با طرفشون بیان از مشاور بپرسن. حالا دقیقن کجا؟ توی یه روستایی که فقط
ششصد نفر جمعیت داشت و این دختره اونجا بزرگ شده بود. همینجور
که داشت اینو تعریف میکرد من یه لحظه یاد پونزده سالگی خودمون افتادم
توی ایران، روزی که جناب معلم ریاضی داشت توابع مثلثاتی رو درس میداد!
یادمه اون لحظهای که برای اولین بار تابع کـسینوس رو معرفی کرد و روی
تخته نوشت، اصلن بچهها همه خوشحال بودن!! همه زیر چشمی
همدیگه رو نگاه میکردن و نیششون هم تا هیپوفیزشون ول شده بود! بله،
تابع کسینوس، س ک سی ترین چیزی بود که در کل دوران تحصیل به ما یاد داده
بودن!
| Design By : Night Melody |







Montreal Time
Tehran Time