به کانادا چنین شتابان !

خاطرات مهاجرت من و همسر جان از آغاز تا پایان

عصر بارون زده پاییز کنار پنجره اتاق خوابمان قهوه به دست ایستاده ام , پنجره را باز میکنم و از عطر خاک بارون زده لذت میبرم ..

کنجشکَکان مثل همیشه، پر هیاهو در جوش و خروشند و من میشنوم سمفونی دل انگیز زندگی در این هیاهوی به ظاهر مبهم گنجشک‌ها را ... به باغچه حیاط نگاه میکنم و به آن خرمالوهای درشت و به رنگین کمان برگهای درختان پاییزی باغچه کوچکمان ...

با خود فکر میکنم چه زود گذشت اولین حضورم و تماشای عبور فصلها پشت این پنجره .. و چه نزدیک است خداحافظی با تک تک خاطره هایم در این جا ، این خانه ، این محله ، این شهر ، این کشور و همه عزیزانم !! کاش بیشتر منتظرمان بگذارند کارکنان نه چندان زحمتکش اداره مهاجرت ، کاش انتظارم کش بیاید ، کاش ..کاش .. پنجره را می‌بندم ... حالا دیگر سکوت اتاق با سکوت پشت پنجره یکی شده. انگار اصلا از اول همین بوده! سکوت و سکون! زندگی، شاید همین است: رقص برگ‌ها، هیاهوی گنجشک‌ها و عبور فصلها در خلوت بی عابر کوچه.. ایمیل را چک میکنم , منتظرش نبودم ولی آمد !!!

یک خوان دیگر پشت سر گذاشته شد ، یک قدم دیگربرداشته شد تا رفتن و دل کندن.. یک حس بیم و امید .. باید به دیدار پدر و مادر بروم چقدر دلتنگشان شدم ..

نوشته شده در چهارشنبه 30 مهر1393ساعت 20:37 توسط سارا|

یه وقت هایی بود، کمی قبل تر ها، در زمان هایی که اصلا هم دور نیست، آدم هایی بودند که خیلی دوستشان داشتم، آدم هایی که وقتی زنگ در خونه مان را می زدند یک چیزهایی شبیه زنگوله ته دلم شروع به دیلینگ دیلینگ می کرد و ذوق بود که از لب و دندان من آویزان می شد ، آدم هایی که برایم پر بودند از نوید، از امید، از حرفای نگفته، از تازه ها، از عکس ها، از دوست داشتنی ها ... دلم یکی از آن آدم ها را می خواهد، یک پست چی که برایم نامه ای آورده باشد،

نامه ای از جایی دور، جایی که یک کسی که دوستم دارد، دلش به ناگهان برای من تنگ شده باشد و سطر به سطر دلتنگی هایش را نوشته باشد یک گل برگ گل هم چاشنی نامه کرده باشد و فرستاده باشد برای من، برای این روزهای دلتنگی ، برای آنکه پست چی زنگ در خانمان را بزند و من دوان دوان در را باز کنم ، با چشمانی پر از شوق پست چی دوست داشتنی را ببینم نامه را بگیرم و بی درنگ پاکت نامه را باز کنم و بخوانم...

این روزها دور و برمان پر شده از ده ها راه برای با هم بودن، برای از هم گفتن، برای لحظه لحظه همدیگر را دیدن، برای نامه ها، برای حرفای دل، برای گفتنی های ته ته دل، اما عجیب است که هیچ کدام نوشته های روی یک تکه کاغذ نمی شود انگار

شایدم من در کمی قبل تر های خودم جا مانده ام بی آنکه باور کنم دیروز رفته است... برای من قلم، کاغذ، نوشته ها، دست خط و سطرها هنوز هم چیز دیگر یست....

نوشته شده در دوشنبه 13 مرداد1393ساعت 21:42 توسط سارا|
دوستای خوبم سلام

من یک پیج در فیس ب و ک ساختم و عکس و رسپی غذاها و دسرهای مختلفی که در موقعیتهای مختلف برای خانواده میپزم رو در اون قرار دادم

اگه شما هم دوستدار یادگیری غذاهای  خلاقانه و خوشمزه هستید میتونین به پیج من مراجعه کنین

 

https://www.facebook.com/pages/Joy-of-cooking-with-Sara-Banoo/292211190957861?ref=hl

نوشته شده در دوشنبه 23 تیر1393ساعت 22:23 توسط سارا|

بی اختیار تصمیم گرفتم وبلاگ و نوشته هامو مرور کنم از اول تا آخر و بخونم و به یاد بیارم که چه روزهایی رو گذروندم .کجا بودم و به کجا رسیدم .. نوشتن رو از سال 88 همون سال که یاد آور خیلی چیزاست شروع کردم . و همینطور بزرگترین تصمیم زندگیم یعنی رفتن و نموندن ماحصل تجربیاتم در همون سال 88 بود ..

شروع به خواندن آرشیو نوشته هام میکنم صفحه اول چطور به کانادا چنین شتابان شدم ! با خواندن آرشیو دی ماه بی اختیار از اونچه برما گذشت بخاطر تصادف برادرزاده عزیزم اشک در چشمانم حلقه میزنه .هنوز به خاطر اون تصادف مجبوره از عصا استفاده کنه و میلنگه و من هنوز نگرانشم .

از اینکه تلاش برای گرفتن دانشنامه لیسانسم را در بهمن 88 آغازکردم و بالاخره توانستم در اردیبهشت 93 این یک برگ مقوای لعنتی رو با خون و دل به چنگ بیارم خندم میگیره مگه میشه 86 فارغ التحصیل بشی و 93 دانشنامتو بهت بدن ! بعد میخندم و میگم سارا اینجا ایرانه !

با خوندن اینکه گله کرده بودم پارازیتها نمیزان سریال مورد علاقمو ببینم و هنوز این پارازیتها ادامه داره ، عصبی میشم ..همچنان نوشته های بهمن 88 رو میخونم اون موقع ها بدجور نگران اوضاع اقتصادی بودم .بالا و پایین شدنهای قیمتها و تورم هنوزم هیچ فرقی نکرده !

نوشته بودم که رفتیم ارمنستان و با خانواده یکی ازوبلاگ نویسان همسفرشدیم همیشه از جرات و جسارت اون نویسنده خوشم میومد خوشحالم که بالاخره از داخل کادانا مینویسه و از تفاوتها و هنوز میتونم نوشته هاشو بخونم و خودم رو برای رویارویی با سرزمین جدید آماده کنم .

از سردرگمی هام میخونم در مسیر پر پیچ و خم مهاجرت از سوالات بیشماری که داشتم ،از تلاشهام برای بهتر گذروندن آزمون آیلتس و از حس خوب بازکردن یک عدد پرونده مهاجرتی و گرفتن تصمیم بزرگ برای تغییر دادن مسیر زندگی توسط خودم و تشکر کردن از دوستانی که یاری ام کردند .

از شروع انتظارهام برای گرفتن نمره مورد نظرم در ازمون آیلتس و از انتظار برای رسیدن فایل نامبرو نگرانی برای تغییر قوانین فدرال و تصمیم برای بستن پرونده فدرال و طی نمودن مسیر در راه کبک ! اینبار در خونه خودمون همون خونه ای که همیشه آرزوی داشتنش رو داشتم هونجا که اوایل از سکوت و آرامشش شکایت داشتم و حالا این آرامش رو با هیچ چیز عوض نمیکنم .

از تلاش شبانه روزیم برای یادگیری زبان فرانسه میخونم و احساساتم نسبت به این زبان بی نظیر ، زبان عشق ، از رفت و امدهام به کلاس و روزی 6 ساعت فرانسه خوندن نوشتم . از اون آزمون تف که بعد از 9 ماه از یادگیری فرانسه دادم  و اون نمره با شکوه که همه خستگی رو از تنم دور کرد .

باز هم از انتظارهام میخونم چند سال انتظار برای رفتن به مصاحبه و یکدفعه رسیدن نامه آپدیت مدارک که مارو مجبور کرد یکبار دیگه هرچه رو که قبلا فرستاده بودیم دوباره بفرستیم از رسیدن نامه انتظار به مصاحبه که مجبورمون کرد تلاشمونو بیشتر کنیم چون فکر میکردیم تا چند ماه بعدش میریم مصاحبه و این انتظار 9 ماه طول کشید ! از اون روز بزرگ ، روز مصاحبه که چقدر عالی گذشت و از حال و روزهای الانم میخونم ..

به گذشته نگاه میکنم خوشحال و راضیم از اون چه در این 4 سال گذشت کلی انتظار، کلی نگرانی، کلی تلاش ،و کلی نتیجه خوب و از همه مهمتر کلی دوست که همیشه همراهم بودن .به آینده فکر میکنم بازهم انتظار و باز هم تلاش منتظر ماست اینبار اما خودم رو بهتر میشناسم ، کلی پخته شدم و از همه مهمتر تنها نیستم یه همسر همیشه همراه دارم و کلی دوست همراه ..

خدایا شکرت

 

نوشته شده در سه شنبه 20 خرداد1393ساعت 11:16 توسط سارا|

به کانادا چنین شتابان به فیس ب و ک پیوست

 

https://www.facebook.com/pages/%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%AF%D8%A7-%DA%86%D9%86%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86/1454240461487618

پینوشت : وبلاگمو بسیار دوست دارم و هیچ وقت نوشتن در اینجا رو رها نمیکنم همزمان هم اینجام هم اونجا دوست داشتید سربزنین

نوشته شده در سه شنبه 6 خرداد1393ساعت 13:37 توسط سارا|

یه پیشی خال خالی 4 تا پیشی کوچولو دنیا آورده بود توی حیاط آپارتمانمون ..

پیشی کوچولوهای ناز 2 تاشون پلنگی بودن دوتاشون خاکستری کارمن و همسراین  شده بود از بالا و از پنجره نگاه کردن بهشون که چقدر کوچولو و ضعیفن حتی ازشون فیلمم گرفتیم  .تنها سرگرمیشون شیر خوردن و بازی کردن با دم مادرشون بود .. گهگاهی براشون گوشت میبردم پایین میزاشتم تا بخورن . نه سری داشتن نه صدایی گاهی میو میو خفیفی میکردن وقتی که مادرشون از درختای توی باغچه بالا میرفت و اون 4 تا حس می کردن که مامانشون داره ترکشون می کنه.. بعد یهومتوجه شدم که  دوتا از بچه گربه ها ناپدید شدن نمیدونم چطوری چون اونا اصلا جون نداشتن که از کنار مادرشون تکون بخورن ..

 یکی از همسایه هامون پارکینگ نداره و ماشینشو با کمال پررویی زیر پنجره اتاق خواب ما در حیاط پارک میکنه . فروردین و اردیبهشت امسال که پر از بارون بود پیشی کوچولوها میومدن زیر ماشین تا خیس نشن و هربار وقتی خانوم همسایه میومد که سوار ماشین بشه شروع میکرد به آزار و اذیت این پیشی های بیچاره و کلی بدو بیراه بهشون میگفت .. پسرنوجوون اون یکی همسایه هم به بهانه اینکه گربه ها میترسوننش وقت و بی وقت بهشون سنگ پرت میکرد جدا آزار داشت ! من نمیفهمم آخه مگه این حیوونی ها چی کار به کارشون داشتن ؟!

تا اینکه همسری یه شب بهم گفت که انگار دو تا پیشی کوچولوی دیگه هم ناپدید شدن از اون شب هر شب صدای ناله مادر گربه ها رو میشنوم که بچه هاشو صدا میزنه.. از شب تا صبح ناله میکنه . در حالی که به صدای ناله پیشی گوش میدم فکر میکنم به اون آدما که چطور اون بچه ها رو از مادرشون جدا کردن و اصلا با اونا چی کار کردن و یاد دوستی میافتم که برای بردن پیشی کوچولوش به اون ور دنیا  دست به دامن خیلی ها شده بود تا به یه موجود زنده زندگی بده اونطور که لیاقتشو داره ! پیشی حیاط خونه ما اما شانس یارش نبود توی همین فکرها به خواب میرم بازم خواب پیشی کوچولوها رو میبینم ..!

نوشته شده در دوشنبه 5 خرداد1393ساعت 14:38 توسط سارا|

هنوز هیچی نشده دلتنگی داره خفم میکنه !

بعد از مصاحبه و قبولی حالا اما روزی چند بار این سوال رو از خودم میپرسم که آیا کارمون درسته ؟ درسته که قبلا یعنی قبل از مصاحبه اون زمانی که در برزخ رفتن و یا موندن بودیم بارها و بارها به این موضوع فکر کرده بودم و همیشه جواب بله بود و همیشه با یک اطمینان خاصی جواب خودم رو میدادم و خودمو قانع میکردم که باید رفت و کلی برای رسیدن به امروز تلاش کردم مسیر زندگیمون چند سال درگیر مسئله مهاجرت بود ،توی روابطم با دیگران، با خانوادم با همسرم ،با هم بودنمون حتی متاثر میشد از مهاجرت ، روزهای تعطیلمون به جای گشت و گزار به حضور در کلاسهای زبان گذشت رنگ دوستهامون تغییر کرد ، مهمونی هامون حتی و خیلی چیزهای دیگه . همیشه میدونستم سارا تا یه کاری رو شروع میکنه به بهترین شکل انجامش میده و همون شد ..اما حالا وقتی همه چی روبراهه وقتی با احترام میتونم وارد یه دنیای دیگه بشم و یه زندگی متفاوت با اون چه که الان دارم یک حس دوگانگی توی وجودم موج می زنه ..

با دوستان هم مسیر که صحبت میکنم ظاهرا این درد مشترک تک تک ماهاست و گریزی از اون نیست و ظاهرا در هر مرحله پیشرفت پرونده این حس پر رنگ و پر رنگ تر میشه و وقتی ویزا دستمون میرسه دیگه این حس توی اوج خودشه ..

با دوستی صحبت میکنم اونور خط خوشحال و خندان از زیباییهای مونترال و نظم و آرامش وصف ناپذیر اونجا برام میگه . حتی سرما یا گرمایی که این چند وقت تجربه کرده براش جالبه . از کلاس هایی که این چند وقت رفته با شور خاصی صحبت میکنه از احترام وصف نشدنی که به او به عنوان یک زن در یک کشور غیر از وطن گذاشته میشه صحبت میکنه و میگه خدارو شکر که اینجام خداروشکر ..

چند روز بعد دوست دیگری با بغض از دلتنگیهاش برام میگه و میگه روزی نیست که بغض نکنم و به یاد مادرم اشک نریزم و من که سعی کردم در این چند سال وابستگیهامو نسبت به خیلی از چیزای دورو برم کم کنم اما هنوز هم موفق نشدم به یاد خودم میافتم و از خودم میپرسم من چطوری خواهم بود ؟ من طاقت دوری از لبخند و مهربونی خانوادمو دارم ؟ درسته خیلی خوب از کانادا میدونم .ناسلامتی 4 ساله دارم در موردش می خونم، حداقل از مونترال خوب میدونم . از خوبی ها و بدیهاش از همه چی.. توی خیابونهاش با گوگل مپ راه رفتم ، محله زندگیمو انتخاب کردم ، میدونم دوست دارم توی کدوم شرکت کانادایی کار کنم ،چه رشته ای و کدوم دانشگاه درس بخونم .میدونم اگه یه روز توی کانادا بچه دار بشم اونو توی کدوم مهد کودک و مدرسه ثبت نام کنم ، دکتر خانوادگیمونو انتخاب کردم و خیلی چیزهای دیگه . منی که مو به مو پیش رفتم و کلی تحقیق کردم و آگاهانه این مسیر رو انتخاب کردم با اینحال باز از ریشه کنده شدن برام سخته .. درسته که توی مونترال کلی دوست مهربون دارم که قراره بشن همه کسم ولی نگاه مهربون مادرم یه چیز دیگست.آیا برای دوری ازش آماده ام ؟ ؟؟

اعتراف می کنم خیلی وقتا وقتی توی شبکه های اجتماعی اگه کسی مینوشت که ویزا گرفته ولی از رفتن منصرف شده عصبی میشدم با خودم میگفتم طرف تکلیفش با خودش روشن نیست یه شبه تصمیم گرفته و حالا هم خوشی زده زیر دلش اما حالا دارم خودم حسش میکنم اون حس بد دودلی رو .. من البته قرار نیست که بمونم اینو مطمئنم ولی اینکه کسایی که دوسشون دارم نمیتونن همراهیم کنن داره اذیتم میکنه .

یهو یاد روزای اولی که از تهران که 30 سال درش زندگی کرده بودم اومدیم کرج افتادم یادمه حس خیلی بدی داشتم یادمه از سکوتش متنفر بودم از مردمش بدم میومد از اینکه مجبور بودم برای دیدن خانواده و غیره مسافت طولانی رانندگی کنم متنفر بودم ،از اینکه توی این شهر کوچیک من و همسرم تنها هستیم ودوست و آشنایی نیست غصه میخوردم . از اینکه اینجا رو نیمشناختم و هیچ جوره نمیتونستم باهاش ارتباط برقرار کنم . لذت خونه خریدنمون رو با فکر کردن به این چیزا از دست دادم..الان اما سکوت اینجارو با هیچی حاضر نیستم عوض کنم .آب و هوای کرجو دوست دارم به مردمانش با همه کنجکاویهاشون احترام میزارم یه جورایی بهش عادت کردم و در ضمن کلی دوست پیدا کردم که من و از تنهایی در آوردن ..

من مطمئنم که در کشور جدید هم بعد از گذر از یک مرحله سخت زندگیمون پر میشه از آرامش و امید اما باید از اون مرحله هم بگذریم و امیدوارم که خوب بگذریم ..باید خودمو آماده کنم برای یک تحول بزرگ ، باید برای کلی روزای خوب و بد آماده بشم برای دلتنگیها برای اینکه بیشتر هوای همسرمو داشته باشم ، برای بزرگترین اتفاقات زندگیم ، برای بزرگتر شدن و عاقلانه تر پیش رفتن ، برای خوشبخت شدن و خوشبخت کردن همسرو بچه های آینده ام برای خیلی چیزا ..کلا باید به زندگی سلامی دوباره بدم و با امید پیش برم ...

نوشته شده در دوشنبه 29 اردیبهشت1393ساعت 1:1 توسط سارا|

دستتتتتتتتتتتت جیغغغغغغغغغغغغغ سووووووووووووت هوراااااااااااااااا

من اومدممممممممممم دوست جونا

دلم برای همتون تنگ شده بود دلم برای اینجا برای خواننده های خوب وبلاگم تنگیده بود

تصمیم دارم دوباره بنویسم. مو به مو .مثل همون روزای اولیه تشکیل وبلاگم که هم من مینوشتم هم خواننده حرفاتون بودم این چند وقت بعد از مصاحبه به هر وبلاگی سر میزنم یا داره خاک میخوره یا نوشته ها رفته توی ادامه مطلب همراه با رمز !

حالا که سختیها تموم شده و دیگه همش سرازیریه دوست دارم با شادیهام شریکتون کنم . حس خوب موفقیت عالیه ایشاله همتون تجربه کنین هر موفقیتی از هرنوعی که آرزوشو دارید .

کلی حرف دارم براتون . و امااااااا این چند وقت فقط مشغول خوندن زبان شیرین فرانسه بودم و البته آماده شدن برای مصاحبه و هر چند وقت یکبار اگه متن و نوشته ای در مورد مهاجرت نظرمو جلب میکرد براتون میزاشتم ولی اصلا وقت نداشتم که خودم بنویسم چون با کار و همینطور روزی 5-6 ساعت زبان خوندن و خونه داری و همسر داری نمیشد کار دیگه ای کرد .

آوریل 2013 برامون نامه انتظار مصاحبه اومد خیلی منتظر این لحظه بودم ازهمون لحظه شروع به جمع آوری مدارک لازم و سرچها کردم کلی این پروسه طول کشید چون با وسواس خاصی این کار رو انجام دادم همسرم هم کمابیش با خودم فرانسه رو یاد میگرفت چون وقت کلاس رفتن نداشت تا اینکه تابستون شد و باز هم ما به مصاحبه دعوت نشدیم همینطور روزها میگذشت و من خسته از این همه تلاش بی حاصل البته امیدوار دو هفته یکبار به اداره مهاجرت یا فکس میفرستادم یا ایمیل یا تماس میگرفتم که بابا مارو چرا فراموش کردید پس برای چی نامه انتظار برامون فرستادید ؟ ما آماده ایم به خدا . البته این همه انتظار باعث نشد که از خودمون و زندگیمون غافل بشیم .. توی این مدت من و همسرم شناختموون نسبت به هم کامل تر شد و حس اطمینان و ارامش بیشتری نسبت بهم پیدا کردیم .

تابستون با یک معلم با تجربه و دوست داشتنی  کلاس خصوصی گرفتیم و کلیه شرح وظایف و مسائل مربوط به کارمون و اداره ای که درش مشغول بودیم رو آماده کردیم.. انتظار همچنان ادامه داشت تا اینکه اسفند ماه 92 نامه مصاحبمون رو برای آوریل 2014 دریافت کردیم . هیچ وقت اون شب رو یادم نمیره ایمیل رو چک کردم و همسرمو غافلگیر کردم .

در بهترین زمان ممکن نامه مصاحبمون اومد این در حالی بود که میتونستیم در تعطیلات نوروز بدون استرس و بدون نیاز به گرفتن مرخصی بشینیم و روی مصاحبه متمرکز بشیم .. خداروشکر همسرم هم تا اون موقع زبانش رو به سطح خوبی رسونده بود و دیگه دغدغه ای از اون بابت نداشتم .همکاری من و همسرم در اون 2 ماه قبل از مصاحبه بی نظیر بود مین پرونده من بودم و طبیعتا باید بیشتر به پرونده و سرچها مسلط میشدم همسرم هم مسئول رزرو بلیط و هتل و تحقیق در مورد اینکه کدوم هتل اقامت کنیم تا قبل از مصاحبه آرامش کافی داشته بشیم و همینطور ترجمه مدارک بود .سرچهارو خیلی مرتب پرینت کردیم و با یک طراحی زیبا دادیم برامون سیمی کردن . توی شرح مصاحبه توضیح میدم که آفیسر سرچهامونو خیلی دقیق نگاه کرد و کلی لذت برد و تعریف کرد .نوروز امسال با اینکه 2 هفته خونه بودیم و مشغول آماده شدن برای مصاحبه ولی خیلی بهمون خوش گذشت با یک آرامش خاص و اطمینان پیش رفتیم .. دوروز قبل از مصاحبه هم ابوظبی بودیم و این به بیشتر شدن آرامشون خیلی کمک کرد . اینم از شرح مصاحبه ما تقدیم به همه دوستای مهربونی که این مدت تنها مون نزاشتن و همیشه جویای احوالمون و نگران پروندمون بودن ..برای تک تکتون بهترینها رو ارزو میکنم .

شرح مصاحبه ما :

فایل نامبر: آوریل 2011

آپدیت مدارک : ژانویه 2013

نامه انتظار مصاحبه :آوریل 2013

مصاحبه : آوریل 2014

مین پرونده : رشته حسابداری

همراه : رشته گرافیک

مدارک زبان من : آیلتس 6.5

 مدرک TEFAQ: C1 , B1

آفیسر : خانم کریستین اوت

ما دو روز قبل از مصاحبه رسیدیم ابوظبی و یک راست به سمت هتلی که قبلا توسط سایت بوکینگ رزرو کردیم رفتیم هتل one to one hotel the village  یک هتل 4 ستاره تاپ با مدیریت لبنانی که محیط بسیار تمیز و آرومی داشت با کارکنانی مهمان نواز و مودب  و خصوصا برای ما که بمنظور مصاحبه رفته بودیم و ترجیح دادیم 2 روز رو در هتل به چک کردن مدارک و مرور مباحث مربوط به مصاحبه بپردازیم عالی و سرشار از آرامش بود .

روز قبل از مصاحبه برای تعین مسیر به سمت ابوظبی مال رفتیم ازهتل ما با تاکسی حدود 5 دقیقه فاصله داشت و 10 درهم شد

شرح روز مصاحبه :

40 دقیقه قبل از مصاحبه به سفارت رسیدیم بعد از ورودبه سفارت وارد یک سالن شدیم که تعدادی صندلی پشت هم ردیف شده بود و چند اتاق به چشم میخورد . مصاحبه ما با 10 دقیقه تاخیر آغاز شد .چون زود به محل مصاحبه رسیدیم فرصت کافی داشتیم تا خودمونوRe start  کنیم و کاملا ریلکس وارد اتاق مصاحبه بشیم

صدایی از پشت میکروفون مارو به سمت اتاق 4 هدایت یک اتاق بسایر کوچولو شاید 2*2 متر . یک خانم مسن حدود شاید 60 سال ولی خیلی سرحال با موهای فر روشن  پشت شیشه منتظر مابود  با سلام و احوال پرسی مصاحبه ما آغاز شد

اول خودشو معرفی کرد و هدف از مصاحبه و بعد امتیاز 63 رو روی یک برگ نوشت و پشت شیشه گذاشت و گفت ما برای قبولی به 63 امتیاز احتیاج داریم .

بعد اول پاسپورتهای من و همسرم رو خواست من توضیح دادم که پاسپورتمونو عوض کردیم و بعد از دیدن پاسپورتمون سوال کرد معلومه خیلی مسافرت دوست دارید .به من بگید کجاها رفتید و هدف از مسافرت چی بوده من اسم کشورهایی که رفته بودیم رو بهشون گفتم و گفتم که هدف از مسافرت گشت و گزار و افزایش شناخت از فرهنگ ملیتهای مختلف بوده و همسرم هم اضافه کرد که ما عاشق مسافرتیم و اغلب در سفر هستیم . بعد به ترتیب مدارک لیسانس و ریز نمراتم و نامه سابقه کار و بیمه رو خواست .

به من گفت ریز نمراتم کپیه و غیر قابل قبول من بهش توضیح دادم که این ریزنمرات دارای مهربخشهای مختلف دانشگاه از جمله آموزش و مدیریت هست و همینطور امضاء رییس دانشگاه و افیسر گفت d'accord

من حدود 8 سال سابقه کار داشتم ولی سابقه بیمه ام کمتر بود براش توضیح دادم که من عضو انجمن حسابداران ایران هستم و نامه انجمن رو بهش نشون دادم وگفتم یکی از فاکتورهای اصلی برای عضویت در این انجمن داشتن 5 سال سابقه کار حرفه ای در بخش مالی هست و میخوام این اطمینانو به شما بدم که درسته که من سابقه بیمه کمی دارم ولی تخصص بالایی دارم و تجاربم  زیاده و خانم کریستین خیلی مهربانانه گفت بله میدونم که توی ایران اوضاع چطوره و کارفرماها بیمه نمیکنن ولی ما باید طبق فرمت خودمون به شما امتیاز سابقه کار بدیم یعنی براساس بیمه .من دیگه در این زمینه چیزی نگفتم.

بعد مدرک آیلتس 6.5 و مدرک TEFAQ: C1 , B1  که قبلا براشون فرستاده بودم رو بهم نشون داد که مطمئن بشم به پروندم اضافه شده و گفت آیا کپی ازش داری یا نه ؟منم گفتم بله دیگه هیچ سوال انگلیسی هم از من نکرد !!..

بعد از همسرم خواست مدارک مربوط به کار و بیمه و مدرک دانشگاه و ریز نمراتش و همینطور مدارک مربوط به دبیرستان و پیش دانشگاهیشو نشون بده که به ترتیب همه رو نشون داد ودر این لحظه خانم کریستین متوجه شدن که یک تاریخی در ریز نمرات دبیرستان همسرم وجود داره که ربطی به سال ورود و فارغ التحصیلی نداره ما متوجه شدیم که وقتی که همسرم ریزنمرات رو از اموزش پرورش گرفتن تاریخ صدوراین گواهی رو هم روش زدن و افیسر هی سوال میکرد و میگفت که من نمیفهمم این چه تاریخیه من توضیح دادم این تاریخ صدوره یعنی تاریخی که همسرم این گواهی رو دریافت کرده و اون همش تکرار میکرد من نمیفهمم ما هم گفتیم حق با شماست !

بعد از شرح وظایف کاریمو ازم پرسید من کامل مطابق با اون چیزی که در نامه سابقه کارم بود توضیح دادم آفیسر پرسید که برای کار به عنوان حسابدارچه شرایطی باید داشته باشی ؟ من کاملا شرایط عضویت در انجمن حسابداران کانادا رو توضیح دادم و گفتم که قبل از عضویت باید مدارکم رواز ایران معادل سازی بکنم و گفتم جزوه اپخاند کبک رو چندبار مطالعه کردم وبا شرایط پیدا کردن کار در جامعه کبک کاملا اشنا هستم و اگه بخواهید میتونم براتون توضیح بدم .

بهم گفت در کبک فامیل دارین ومن گفتم که متاسفانه نه ولی بیشمار دوستانی دارم که میتونن منو در ادامه مسیرم و انطباق با جامعه جدید یاری کنن باز هم اشاره ای به اپختاند کبک کردم و گفتم که طبق این جزوه برای موفق شدن شخصی و حرفه ای در این جامعه چیزی که خیلی اهمیت داره réseau de contacts  هست و اینکه 80 درصد پیشنهادات کاری بصورت Caché پنهانی و از طریق ارتباطات هست و باید ارتباطات قوی بین مردم کانادا ومهاجرین داشته باشیم تا بتونیم پیشنهاد کار دریافت کنیم و به نوعی به کارفرماها معرفی بشیم و من و همسرم برای این منظور شروع کردیم به ایجاد رابطه و از طریق جوامع مختلف و سایتهای اجتماعی و وبلاگ مهاجرتیم دوستان زیادی پیدا کردیم . آفیسر این جملات روبا دقت و لبخند گوش میداد .

بعد از همسرم خواست تا در مورد کارش توضیح بده همسرم هم خیلی خوب وظایف کاریشو بیان کرد و کاتالوگی از نمونه طراحی های داخلی و بین المللی که در اون بیوگرافی خودش هم بود رو به آفیسر نشون داد و همینطور یک کتاب قطورتبلیغاتی که جهت معرفی شرکت کننده ها در نمایشگاه بین المللی تهران طراحی کرده بود رو هم به آفیسر نشون داد و نامه ای مرتبط با اون کتاب که نشون میداد کل کتاب رو خودش طراحی کرده .آفیسر با دقت و لبخند همه رو نگاه کردن و پشت سر هم میگفتن très bien bravo,

من در فرمهای اولیه سطح زبان همسرم رو A1, A2  زده بودم ولی همسرم خیلی بالاتر از اون سطح صحبت کردن و امتیاز اینترمدیت رو از افیسر برای زبان گرفتن . افیسر سوال کرد که آیا همسرم مدرک زبان داره یا نه ، همسرم گفتن مدرک ندارم ولی از معلم خصوصیم نامه دارم و توضیح دادن که به دلیل مشغله کاریم نمیتونستم در کلاس عمومی شرکت کنم و غیره که آفیسر خوشش اومد .

بعد از من در مورد سی وی سوال کردن من گفتم که هردومون سی وی رو به سبک کبکی تهیه کردیم و سرچهامو به همراه سی وی به آفیسر نشون دادم ما سرچهامونو سیمی کرده بودیم و هربخش از دیگر بخش ها مجزا بود سرچهای کاری من شامل : ماهیت کار حسابداری در کبک و چشم انداز و مقایسه میزان حقوق و نرخ بیکاری و غیره و همینطور مراحل معادل سازی و نحوه عضویت در انجمن ، کدینگ حسابها به زبان فرانسه و نرم افزاهای معروف حسابداری کانادایی ، پیشنهادات کاری وشرکتهای معروف مالی .. بودآفیسر به من گفت این جا همه سرچهات در زمینه comptable هست ولی تو که بمحض ورود نمیتونی بعنوان حسابدار کار کنی من هم بالافاصله سرچهای مربوط به commis comptable  رو بهش نشون دادم خیلی ذوق کرد ! بهش گفتم که یکی از دوستان من ساکن مونتراله و مراحل عضویت در انجمن رو طی کرده و الان هم بعنوان کمک حسابدار در حال کار کردنه و بعد از ورود میتونه منو در این زمینه کلی راهنمایی کنه ..

بعد سرچهای کاری همسرمو دید و همینطور سرچهای مربوط به کبک و مونترال که شامل : هزینه های زندگی و محله ها و همینطور سرچ مسکن و ماشین و ترانسپورت های پوبلیک وحتی چند نمونه غذای معروف کبک و شبکه های رادیوی کبک و همینطور سرچ مهد کودک و همینطور جاذبه های دیدنی مونترال و..

بعد شروع کرد به حساب کردن امتیازمون متوجه شدیم با 10 امتیاز بیشتر قبول شدیم . به من امتیاز کامل از زبان رو داد و بابت لهجه خوب خودم و همسرم ازمون تشکر کرد .بعد هم بهمون گفت چرا هیچ عکس العملی ندارین ؟همدیگر رو بوس کنین و به شوخی چشماشو گرفت تا ما همدیگر رو بغل کنیم .. و درادامه هم سی اس کیو پرینت شد و کد 130 و توضیخات تکمیلی آفیسر و bienvenue au Québéc...

 

چند نکته مهم :- به پروندتون کاملا آشنایی داشته باشید اگه وکیل ندارین چه بهترچون باید به کلیه تاریخ ها و اطلاعاتی که در فرمها زدید واقف باشید . سعی کنین هر چیزی رو با مدرک به افیسر اثبات کنین مثلا در مورد سابقه کار و غیره..

-آ فیسر به شدت از دروغ در هر زمینه ای بیزاره

- ممکنه در حین مصاحبه یکم تند برخورد کنه تا عکس العملتونو و تسلطتونرو به زبان بسنجه، خیلی ریلکس و با دلایل منطقی مجابش کنین و باهاش بحث نکنین حرف خودتونو بزنین ولی بهش بگین که حق با آفیسره

- به شدت توصیه میکنم قبل ازمصاحبه از اظهار نظر دیگران در مورد آفیسر پرهیز کنین چون من و همسرم قبل از مصاحبه چیزهای خیلی بدی در مورد برخورد تند این آفیسر شنیده بودیم که باعث شده بود کمی استرس داشته باشیم ولی اصلا و ابدا صحت نداشت و هدف آفیسر فقط و فقط اطمینان از صحت گفته های شما و قبول کردن شماست  

- با سرچهای کامل در زمینه کار و تخصصتون و همینطور کبک و شهر مقصد به مصاحبه برین سعی کنین سرچهاتونو خودتون انجام بدید که کاملا مسلط باشین .وسرچها حتما همه به زبان فرانسه باشه ..

- نکته دیگه اینکه مدارکتونو کامل فولدر بندی شده همراه داشته باشین مدارک هر شخص دست خودش باشه و بعد از درخواست آفیسرمدارک رو با سرعت به آفیسربدید   

- سعی کنین حداقل یکبار جزوه اپخاند کبک رو بخونین نیاز نیست که کل کلماتشو جزء به جزء بخونین مفهوم کلی رو متوجه بشین کافیه.

نوشته شده در جمعه 19 اردیبهشت1393ساعت 17:35 توسط سارا|


توجه ، توجه

این وبلاگ بزودی با شرح حال نویسنده بروز میشود.......

نوشته شده در پنجشنبه 18 اردیبهشت1393ساعت 22:2 توسط سارا|
خوب حالا که به سلامتی و راحتی از سد مصاحبه گذشتیم و با توجه به کد 130 که در سی اس کیوی خوشگلمون خورده همراه با اون جمله معروف که این خانم وآقا اولویت دارن برای ورود به کانادا و با احتمال اینکه خیلی زودتر از اون چیزی که فکرشو بکنیم ویزامون میاد در خونه !! میرسیم به این بحث که با خودمون چی ببریم و چی نبریم .. طبق سرچهایی که من کردم به این نتایج رسیدم

اول از همه توجه کنید که این مطلب فقط برای راحت تر کردن بررسی های شما تهیه شده و برای اطمینان از هر مطلبی تنها به سایتهای رسمی ادارات و موسسات کانادا رجوع کنید و مطالب منتشره در اینجا هیچ مسئولیتی متوجه ناشرین آن نمیکند ، ضمناً توجه نمائید به مرور زمان، آئین نامه ها، قوانین، فرمها و شرایط تغییر میکند.

توجه فرمائید که این مطالب در بسیاری موارد ممکن است تنها نظر شخصی باشد و بسته به شرایط اشخاص مطلوب نباشد.

برخی سوالات متداول:

  1. چه مقدار پول میتوانیم با خود وارد کانادا کنیم؟

شما برای ورود پول به کانادا محدودیتی ندارید و هر چقدر که میخواهید میتوانید با خود ببرید فقط باید حتماً به آفیسر گمرک اعلام کنید و در فرمهای مربوطه مبلغ ورودی را مندرج نمائید در غیر اینصورت اگر به سلامتی از گمرک هم عبور کنید و کسی متوجه نشود به هنگام باز کردن حساب بانکی ممکن است با مشکل مواجه شوید و با توجه به عدم وجود محدودیت توصیه میشود که حتماً پول همراه خود را اعلام نمائید و ممکن است آفیسر از شما بخواهد مبلغ مذکور را به وی نشان دهید. ضمناً یادآوری میگردد برای خروج ارز از ایران با محدودیت هر نفر 5000 دلار یا معادل آن مواجه هستید.

بهتره برای پولی که همراه دارید فرم e677 رو پر کنید

http://www.cbsa-asfc.gc.ca/publications/pub/bsf5052-eng.html

  1. برای اطلاع از قوانین گمرکی چه باید بکنیم؟

بهترین منبع سایت اداره گمرک کانادا هست که یه بخشی دقیقاً برای مهاجران داره

اگر فرصت دارید بهتر است کاتالوگ گمرک کانادا رو ببینید

http://www.cbsa-asfc.gc.ca/publications/pub/bsf5113-eng.html

اگر نه هم سعی کنید فرمهای ورود به کانادا رو دانلود، مطالعه و پر کنید:

    - فرم اظهاریه که در هواپیما به شما نحویل میدن و چیز خاصی نیست، تنها شامل اطلاعات شخصی و اجناس مهم همراه شماست.

http://www.cbsa-asfc.gc.ca/publications/forms-formulaires/e311-eng.pdf

    -فرم b4 که شامل لیست دقیق اجناس قابل توجه چمدانهای همراه شماست

http://www.cbsa-asfc.gc.ca/publications/forms-formulaires/b4-eng.pdf

    - فرم b4-a که شامل اجناسی هست که بعداً به همراه خواهید داشت یا فریت کردید.

http://www.cbsa-asfc.gc.ca/publications/forms-formulaires/b4a.pdf



  1. چه چیزهایی مجاز نیستیم با خودمون بیاریم؟

گذشته از اینکه شما مجاز به بردن مایعات بیشتر از 50 سی سی به داخل هواپیما نیستید، ورود هرگونه دانه گیاهی قابل کشت و همچنین مواد غذایی تر به کانادا ممنوع هست، همچنین از ورود دارو در صورتی که حجم قابل توجهی داشته باشه ممانعت به عمل میاد. در صورتی که حتماً باید دارو خاصی را با خودتان ببرید سعی کنید نسخه معتبر پزشک به همراه داشته باشید.

همینطور لینک زیر رو برای قوانین و محدودیتهای گمرک ایران ببینید:

http://www.irica.gov.ir/Portal/Home/Default.aspx?CategoryID=485ac11a-9ee5-455f-9f2d-c4da6bd044a1


  1. چه چیزهایی حتماً با خودمان ببریم؟

اول از همه به لینکها  زیر از سایت اداره مهاجرت کاناد او گمرک کانادا  توجه کنید و بعد ادامه متن رو بخونید

http://www.cic.gc.ca/english/newcomers/before-goods.asp

http://www.cbsa-asfc.gc.ca/help-aide/faq1-eng.html#_s6


در درجه اول مدارک شناسایی و تحصیلی و کاری را فراموش نکنید، ضمناً توجه کنید که در اغلب موارد تنها ترجمه داخل کانادا و حتی ترجمه داخل کبک مورد قبول هست، پس چنانچه ترجمه ای موجود دارید با خودتون ببرید در غیر اینصورت هزینه بی مورد برای تهیه ترجمه جدید نکنید.

توصیه میشه کارت واکسناسیون فرزندانتون و یه ترجمه از اون رو هم با خودتون ببرید تا از تزریقهای بعدی یا مشکلات احتمالی پرهیز بشه.

حتماً سعی کنید یک یا چند سری کپی برابر اصل مدارکتون رو پیش خانواده بذارید که با توجه به نبود سفارت ایران در کانادا به مشکلی برنخورید و خانواده شما بتونند یک سری کارها تو ایران رو براتون انجام بدن.

سعی کنید از شهرک آزمایش یه سابقه از گواهینامه خودتون و اعضایی از خانواده که رانندگی می کنند بگیرید، البته فعلاً تو مونترال نیازی به اون نامه نیست. و همچنین قبل از اینکه ماشین خودتون رو بفروشید بیمه اش رو اگر تخفیف داره ترجمه کنید تا بعداً هزینه کمتری برای بیمه ماشین خودتون بدید.

حتماً گواهی نامه خودتون رو بین المللی کنید چون در 6 ماه اول ورودتون به کانادا به راحتی میتونید با اون رانندگی کنید.

در کانادا تقریباً هرچیزی رو میتونید پیدا کنید و با قیمتهای نزدیک به قیمت ایران و بعضاً حتی ارزون تر از ایران و در مواقع حراج تا یک پنجم قیمت ایران بخرید، بنابراین خرید اقلام به قصد بردن به کانادا زیاد توجیهی ندارد مگر در موارد معدودی، البته هر چقدر که میتونید از وسایلی که دارید با خودتون ببرید مناسب هست اما خرید لوازم به قصد بردن خیلی مناسب نیست. برای بررسی بیشتر میتونید از سایتهای زیر بازدید کنید و به توضیحات ادامه متن توجه کنید:

http://montreal.kijiji.ca/

http://www.ebay.ca/

http://www.walmart.ca/en

http://www.futureshop.ca/

http://www.bestbuy.ca/en-CA/home.aspx


مواد غذایی

در خصوص مواد غذایی باید توجه داشت که شما در حال مهاجرت به کانادا هستید و باید خودتون رو با شرایط کانادا از همه نظر و همچنین در خصوص خورد و خوراک مطابقت دهید و عادات غذایی خودتون رو عوض کنید، از بین خوراکی ها تنها چیزهای خیلی سبک مثل زعفران و سبزی خشک و تا حدودی خشکبار ارزش بردن دارند و حتی اگر اینها رو هم نبرید در کانادا پیدا خواهید کرد اما قیمتش اندکی بیشتر است.

پوشاک

اول از همه اگر فصل های سرد سال وارد کانادا میشید حتماً سعی کنید لباس گرم، کلاه، شال گردن و دستکش برای تمام اعضا خانواده همراه خودتون داشته باشید تا روزهای اول دچار مشکل نشید که سرمای کانادا شوخی بردار نیست!

در خصوص پوشاک هم تنها چند مورد لیست زیر هستند که به نسبت در کانادا گران هستند و خرید از ایران به صرفه تر هست، در باقی موارد خرید و حمل آنها به صرفه نیست، تنها پوشاکی که دارید با خود ببرید به خصوص لباسهای زمستانی که خرید آنها در ایران اصلاً مناسب نیست، اما مواردی که خرید و حمل آنها مناسب است:

- لباس زیر (چون در کانادا به نسبت قالب توجه ای گرانتر است و البته اگه بگردید تو فروشگاه هایی مثل winners و target میتونید با قیمت مناسب پیدا کنید)

- جوراب (همانند لباس زیر)

- اگر جای خالی دارید میتونید یه دونه یا 2 تا واکس هم برای روزهای اولتون ببرید (چون این هم خیلی گرونه)

- کت و شلوار مردانه(باز در ایران قیمت مناسبتر است، اما توجه کنید که بعید است بیشتر از یک دست نیاز پیدا کنید و اون هم برای مصاحبه های استخدامی مگر اینکه خیلی فامیل تو کانادا داشته باشید و هر روز برید عروسی!!)

- کت و دامن زنانه(همانند کت و شلوار آقایان)

ضمناً اگر پتوی سبک وزنی یا پتوی مسافرتی دارید بردن آن نیز خالی از فایده نیست، همینطور بردن حوله هم خالی از لطف نیست.



لوازم منزل

تمام لوازم منزل را در کانادا با قیمت مناسب تر از ایران میتوانید بخرید، اما اگر در چمدانتان جای اضافه دارید، خوب بردن لوازمی که در ایران دارید بهتر از هزینه خرید لوازم جدید در کانادا است، به خصوص لوازم پر مصرف و غیر برقی مثل بشقاب، قاشق، قابلامه و ...

لوازم برقی هم در کانادا با قیمت مناسب پیدا میشود اما میتوانید لوازمی که دارید و با برق 110 کار میکنند را نیز ببرید، لوازم زیر معمولاً در هر خانه ای پیدا میشود و با برق 110 هم کار میکند و با توجه به وزن کم، بردنش مفید هست، باز هم حتماً با بررسی برچسبهای روی دستگاه از کارکرد آن با برق 110 مطمئن شوید

- تلفن بیسیم

- دستگاه ریش تراش

- موزر

- اپی لیدی

- مودم adsl (توجه کنید که ممکن است اصلاً به دردتان نخورد و از سیستمهای دیگر اینترنتی استفاده کنید)

بیشتر lcd های جدید هم با برق 110 کار میکنه اما اگر میخواین ببریدشون هزینه حمل و نقل رو با قیمت اونجا یه مقایسه ای بکنید!

در مورد دستگاه های 110 توجه کنید که ممکنه نیاز به تبدیل دوشاخه گرد به تخت داشته باشن، بررسی کنید و در صورت لزوم از ایران تهیه کنید که راحت تر و ارزونتر هست، خیلی از الکتریکی ها دارن

سایر دستگاه هایی که با برق 220 کار میکنند نیاز به مبدل برق دارند، هر دستگاه 220 ایی رو میشه با مبدل 110 استفاده کرد اما توجه کنید برای دستگاه هایی که مصرف برق بالایی دارند مثل اتو، پلوپز، سشوار و ... مبدل برق از خود دستگاه گرونتر و البته بسیار سنگین وزن تر میشه، مبدل زیر 100 وات زیر 20 هزار تومن میشه تهیه کرد و برای دستگاه های کم مصرف کار میکنه.

گوشی موبایل

اما قصه گوشی موبایل از همه جالبتره! گوشی موبایل تو ایران اندکی ارزونتره و البته باید نقدی بخرید، در عوض تو کانادا گرونتره و با پلن های بلند مدت با قیمت مناسب بهتون میدن که در واقع تو دل قراردادتون پرداخت میکنید اما بستن قرارداد هم نیاز به کردیت و شغل و این حرفها داره! در مورد موبایل نمیشه یک کلام گفت چه کاری بهتره اما میشه اینجور جمع بندی کرد که اگر گوشی خوبی دارید خوب حتماً با خودتون ببریدش اما اینکه 2 هفته مونده برید یه گوشی بخرید زیاد جالب نیست و البته میتونید بررسی کنید گوشی شما با سیستمهای کانادا کار میکنه یا نه؟ میتونید از سایت کودو کنترل کنید، اگر گوشی شما با اپراتور کودود کار میکنه با بقیه هم کار میکنه چون سیستم کودو از بقیه اپراتورها سخت گیر تره و استانداردهای جدیدتری داره، اما اگه با کودو کار نکرد ممکنه با بقیه کار کنه، از سایتهاشون کنترل کنید، این هم لینک کنترل گوشی کودو:

http://koodomobile.com/en/on/switch2koodo-step-1-a.shtml

ضمناً با کمک لینک زیر میتونید اطلاعات جامعی در خصوص اینکه گوش شما با کریر های کانادا کار میکنه یا نه پیدا کنید:

http://www.tintedgreen.net/guide-will-my-cell-phone-work-insert-canadian-carrier-here

در مورد لپ تاپ هم ، بیشتر توصیه میشه که از کانادا خریداری بشه به دلیل گارانتی های خوب و امکان تعویض و خدماتی که ارائه میشه مگر اینکه یه لپ تاپ با امکانات کم و به قولی رده پایین نیازهاتون رو برطرف کنه که در اینصورت تو ایران ارزونتره و گارانتی هم دیگه خیلی براش مهم نیست و البته طبیعتاً اگر لپ تاپ مناسبی دارید حتماً همراه خودتون ببرید.

بردن کتاب در صورتی که بهش نیاز دارید هم مناسبه و توصیه میشه به این دلیل که در کانادا گرونتر هست. فقط حواستون به وزن قابل توجه کتابها باشه! دیگه وقتشه به سمت کتابهای الکترونیکی حرکت کنید.


    5. چه چیزهایی رو فریت کنیم؟

خوب کاملاً بستگی به خودتون داره، بهترین کار اینه که اول تمام وسایلی که لازم دارید را لیست کنید و اولویت بندی کنید، بعد ببینید تا چه حدی رو مجاز هستید که با خودتون حمل کنید که بسته به ایرلاین وکلاس پروازی شرایط متفاوت هست، اجناس اضافه و ضروری رو مجبورید که فریت کنید، توجه کنید که فریت بار زیر 100 کیلو به صرفه نیست و توجه کنید که مقایسه ای بین هزینه فریت لوازم و قیمت خرید اقلام مشابه در کانادا انجام بدید و توجه کنید که میتونید لوازمتون رو تو ایران هم بفروشید بعد نهایتاً تصمیم به فریت بگیرید.

از فریت لوازم لوکس مانند کریستالها خودداری فرمائید که گذشته از اینکه با سبک زندگی یا همون لایف استایل کانادایی همخونی نداره ممکنه صدمات جدی در حین جابجایی بهشون وارد بشه.

در صورتی که قصد دارید وسیله برقی فریت کنید حتماً به شرایط برق 110 توجه نمائید.

به این نکته هم توجه کنید که خانه ای که در کشور جدید اجاره خواهید کرد احتمالاً بسیار کوچکتر از منزل فعلی شماست و احتمالاً شما مجبورید طی 1-2 ماه یک جابجایی داشته باشید و بعد از 1 سال هم احتمالاً جابجایی دوم رو در پیش دارید، هرچقدر سبکتر باشید راحت تر و کم هزینه تر جابجا میشید.

توجه کنید از زمان تحویل بار شما به شرکت حمل و نقل تا زمان تحویل کالا به شما ممکنه 20 روز زمان ببره بنابراین اقلامی که احتمال فساد دارن رو حتماً از بارتون خارج کنید که گذشته از ممنوعیتهای موجود ممکنه اصلاً به درد شما نخوره.

اگر بارتون زیاد بود نیاز به پالت پیدا میکنید که اگر چوبی باشه باید سمپاشی بشه که هزینه داره و میتونید پلاستیکی هم بخرید که راحت تر باشه.

برای بسته بندی لوازمتون حتماً با شرکت فریت تماس بگیرید و قوانین رو بپرسید که بعداً دچار مشکل نشید و حتماً زمانی که برای تحویل بار مراجعه میکنید با خودتون چسب و لوازم بسته بندی مثل نایلون حبابدار و کارتون اضافی ببرید که در صورتی که بارتون رو برای بازدید یا به هر دلیل دیگه ای باز کردن بتونید دوباره بسته بندی کنید.

اقلامی که معمولاً دوستان فریت میکنند موارد زیر هست:

    - خشکبار

    - پوشاک و کفش

    - کتاب

    - لوازم دم دستی آشپزخانه

    - پتو و بالش

توجه کنید که به هیچ وجه پول نقد یا لوازمی که خیلی خیلی برای شما مهم هستند(مثل یه عکس قدیمی که خاطره دارید باهاش) در لوازمتون فریت نکنید که ممکنه هیچ وقت به مقصد نرسه، کلاً احتمال گم شدن لوازمتون رو منظور کنید و ضمناً برخی مواقع امکان بیمه کردن لوازمتون به دلیل تحریم ها نیست، حتماً از شرکت باربری بپرسید واین هم لیست شرکتهای فعال در زمینه فریت:

http://ikia.airport.ir/HomePage.aspx?TabID=8723&Site=ikia.airport&Lang=fa-IR

نوشته شده در یکشنبه 7 اردیبهشت1393ساعت 12:12 توسط سارا|

(قسمت دوم)

... همچنان مست آواز بوي عيدي فرهاد بودم كه صدای در زدن آمد.
اینجا عجیب بی رابطه است مدرن بودن یک خانه با آیفن تصویری!
همسايه ي ديوار به ديوارم بود. زني كِبـِكي و مُسن كه وقتي روز اول، سگ دوبـِرمَن سياهش خواست رويم بپرد و من ناخوداگاه خود را عقب كشيده و سگ را پس زدم، بسيار دلخور شد و هفته ها جواب سلامم را هم نمي داد. تا سرانجام كريسمس که شد، شال كوچكي مخصوص خودش و يك ظرف استيل براي غذاي سگش گرفتم و با هزار زحمت از دلش درآورده و توجیه اش کردم كه عكس العملم غيرارادي بوده و پدركشتگي با عزيزكرده اش ندارم. مهربان تر از آن بود كه نبخشد و البته مي گفت يادش نمي آيد آخرين بار چه كسي برايش كادو كريسمس خريده است. دوستش دارم. شبيه مادربزرگ ها است با آن بافتنی بلند که همیشه روی شانه اش می اندازد. لبخند گرمی به پهنای صورتش زد و گفت کار کوچکی دارد. دلم نیامد سگش بیرون در بماند و تعارفش کردم بیاید داخل. خودش جا افتاده تر از آن بود که سگ را تا قالیچه ی وسط اتاق بیاورد و ازش خواست همان جا کنار در بنشیند و من درعجب از زبان فهمی فرانسه ی این حیوان بی زبان! قالیچه را دوست داشت و همان بار اول که دیدش، قولش را گرفت که هرگاه قصد فروش داشتم فقط به او خبر دهم، ومن هم بدون آنکه بگویم قابلش را ندارد، پذیرفتم. چون تجربه کرده بودم سر ساعت بند چرمی ام که وقتی همان روزهای نخست، استاد فرانسه مان گفت:"چقدر شَکیل است" بالافاصله دَرَش آورده و تعارفش کردم. او هم به راحتی گرفت و تشکر کرد و یک سال بدون ساعت، درس عبرتی شد که آن تعارف های ظاهریِ عجین شده با خونمان، اینجا هیچ معنایی ندارد.
سفره ی هفت سین را به دقت ورانداز کرد و از تاریخچه اش پرسید. بدون آنکه زحمت ترجمه به خود دهم، بسنده می کردم به "سَ سِ سماق" و تا آخر، و او چه شیرین تکرار می کرد"سوومَق". محو قدمتِ دور و دراز این هفت سین کوچک و همه دلبستگی من به آن شده بود. بعد دقایقی از کیسه ی آبی رنگی که با خود داشت، در کمال حیرت من، سبزه ای بیرون آورد. یکی از همان سبزه های تُـنُک همان مغازه ی شِربروک!
می دانستم عاشق آن سوپر نسبتا بزرگ و آجیل هایش است. حتی یک بار که اتفاقی آنجا دیدمش، پرسید که این آبپاش های قرمز چند دلار! و دقایقی گشتم تا فهمیدم آفتابه هایی را می گوید که زینت بخش قفسه ی جلو در است! و هیچ وقت هم برایش نگفتم که جریان چیست... کنجکاو شدم از انگیزه ی خرید آن سبزه و گفت که میز جلو مغازه، پر بوده از این سبزه ها و مردی برایش شرح داده که اینها سمبل عید ما است. او هم با سخاوت تمام یکی از آنها را برایم خریده بود.
سبزه را کنار سفره جا داده و گفتم این سفره و این عید بی شک بهترین است برای من در این غربت...
وقتی خیالش راحت شد که سال نو را تنها نمی گذرانم و قرار است بروم به یکی از آن مهمانی هایی که مدتها تبلیغش از در و دیوار فیس بوک آویزان مانده، خداحافظی کرد و رفت.
حس عجیبی داشتم! حس بودن یک آشنا مثل مادربزرگ، پای سفره ی هفت سین امسال و سبزه ای که با مهر او، دیگر تُنک و بدشکل به نظر نمی آمد...
با شمارش آخرین ثانیه، سال شمسی من، در دل سال میلادی، تحویل شد،کنار سفره ی هفت سین، در این آپارتمان شماره ی سه و با وجود همه ی برفهای آب نشده و درختان شکوفه نزده ی مونترال و من لبریز از مهربانی یک غریبه ی آشنا...

پدرم همیشه می گوید:

"موقع تحویل سال، هر حالی داشته باشی تا آخر سال همان خواهد ماند"

هیچگاه آدم معتقدی نبودم، اما نفوذ کرده درونم به زبان خودش این جمله ی اول بهار که

"یا مقلب القلوب و الابصار حول حالنا الی احسن الحال"

(راوی)
برگرفته از کتاب روزهای مونترال.

نوشته شده در چهارشنبه 28 اسفند1392ساعت 21:43 توسط سارا|
مونترال شهر عجیبی است... هرسال میانه ی ماه مارس، در بُحبُحه ی آماده شدن برای امتحانات دانشگاهها و کلاسها، حکایتی دارد این آمدن نوروز بین ایرانیان غربت نشین و تفاوت نمی کند دیروز رسیده باشند یا سی سال پیش... بیشتر آنها که حداقل یک عکس خانوادگی با پاپانوئل نِشَسته وسط پاساژ دِجاردن یا اَنگِرینیون دارند، حال به تکاپو می افتند برای سبز کردن سبزه و جور کردن سفره ی هفت سین، به یاری سوپرها و بازارچه های نوروزی مدارس ایرانی. اگر بخت یار باشد و تحویل سال مصادف شود با روز تعطیل، همزمان می توانند شرکت کنند در جشنهای نوروزي محافل ايرانيان و در عجب میمانی از جشنهای بزرگ همین چشم بادومیهای مهربان، که چگونه با هم جمع می شوند یکجا! و این سو محافل خودمان و بِماند قصه ی درازش که هر بانی در این شهر که نامی دارد، بسته به سلیقه، ساز خودش را میزند، جدا در سالنی دیگر و دوستداران به دورش! و همیشه هم طبق همان باور دیرین، آنجا که نرفتی گویا بیشتر خوش گذشته است... اگر هم که بهار، ناغافل وسط هفته برسد، ناچار سال را در خانه تحویل می کنند و به لطف این معجزه ی مجازی، با عزیزان سر یک سفره می نشینند، اما آنها آن سر دنیا و اینها این سر دنیا...
اينجا عید آسانتر از راه مي رسد! كمتر كسي دست و دلش ميرود اين خانه هاي اجاره اي را بتكاند و با این هواي دَمدَمي مونترال، پنجره اي برق نمي افتد و فرش دستبافي از تراس آويزان نمي ماند. دید و بازدیدها هم نهایت خلاصه میشود به یک مهمانی دستِ جمعی و عکسی یادگاری، که چه بسا سال بعد که بیشتر هم را می شناسند، یکی یکی خط می خورند از آن جمع و نوبرهای تازه رسیده ی دیگر جایشان را پر می کنند.
این موقع سال، سخت دلتنگ خانه ی پدری می شوم و نِشستن سر سفره ی هفت سین مادر...
لم دادن بی دغدغه تا نیم ساعت قبل عید و شنیدن دلهره های خواهر برای خوب به نظر آمدن لباسش و نمی دانم کِی عادت می کنم به این حیرانیِ تبدیل سال و ماه و ساعت و قیاس بین همه آنچه در سال نو میلادی رخ می دهد و سه ماه بعد نوروز شمسی! و چه تلاشی می کند دختر مو خرمایی آخر کلاس، برای شناساندن عید نوروز به کلمبیایی بغل دستی اش که روز اول از من پرسید:"ایران کجاست؟"
میز كوچكي را كه دَه دلار از ایکیا خريده بودم و سر هم کردنش دو ساعت وقتم را گرفت، گذاشتم گوشه ي اتاق، زير پنجره رو به حیاط پشتی، تا هرطور شده امسال را، سر سفره ي هفت سين در خانه ي خود نو كنم بجای ماندن تا پاسی از شب در کافه ی جلو دانشگاه.دیروز هم تعدادي ظرف يك شكل از دلاراماي اَتواتِر، كه همان زن همكارم مي گفت جنسش جورتر است، گرفتم. همراه سيب قرمز و سُماق و سركه، با سكه هاي يك دولاري طلايي رنگ و ساعتی کوچک که همیشه تنظیم است به وقت دیارم، و قرآنِ كوچكي كه مادرم معتقد است بخاطر آن اضافه بار نخورده ام با آنهمه آجيل و قند و سبزي قورمه و... كه در چمدان چپانده بود و اصرار داشت که سبزی قورمه باید خاص باشد و من هیچوقت فرق بین سبزی مادر و بسته های آماده ی سوپر ایرانی شِربروک را نفهمیدم! سَمنو را هم از همان مغازه گرفتم. اما این ظرف کوچک یک بارمصرف کجا و آن دیگ سمنوی هرساله ی خانه ی پدربزرگ کجا... و چه لذتی داشت تا خود صبح گفتن و خندیدن پای دیگ با دلبری های دخترهای فامیل و خودی نشان دادن پسرها و وعده وعیدهای پنهانی... حال از همان جمع، تنها مانده یک دیگ سمنوی بزرگ خاک خورده ته انباری آن باغ قدیمی و هر کدام از آن دختر پسرهای فامیل بی خبر ازهم یک گوشه ی دنیا دنبال سرنوشت خویش.
همه چیز آماده بود جز سبزه! که آخرش هم دلم راضي نشد دلارهايم را حرام سبزه هاي تُـنـُـك آن مغازه ی ایرانی،بکنم كه هرسال با افتخار کنار در مي چيند! و تصمیم گرفتم بعد از ظهر، یک گلدان کوچک سنبلِ از آن فروشگاه هندي بيخ گوش خانه، بخرم و سفره ام كامل شود. از عيد پاك سال گذشته هم، وقتي پسرك بازيگوش همسايه مان كه جعبه ي رنگ روغن هايم را ديده بود به خانه ام آمد تا تخم مرغ هايش را رنگ بزند، چندتايي هم براي من باقي گذاشته بود. بدون آنکه دستي در طرح های ساده ی کودکانه اش ببرم، همانطور گذاشتم وسط میز و چقدر دلم برای سوالهای نابش تنگ شده. بار آخر وقتی با وجود سردرد شدیدی که داشتم، به خانه ام آمد تا چند ساعتی بماند و پدر و مادرش بتوانند به کنسرت گوگوش برسند، بی هوا دستش را گذاشت روی اِلِمنت بخاری و انگشت کوچکش قرمز شد و آنقدر گریست تا خوابش برد. همان شد که اسم من خط خورد از لیست کسانی که می توانستند بی منت، مراقبت پسرشان را به عهده بگیرند در شبهایی که می خواهند به کنسرت یا مهمانی بروند. هنوز هم گهگاه صدای گریه اش را تا دیروقت از خانه ی همسایه ها می شنوم و همیشه با خود می گویم این پسرک بعدها که مثل من دلتنگ شود، یاد کدام خانه ی پدری خواهد افتاد...
همچنان مست آواز بوي عيدي فرهاد بودم كه صدای در زدن آمد. اینجا عجیب بی رابطه است مدرن بودن یک خانه با آیفن تصویری!
در را باز کردم و ...

پایان قسمت اول...

(راوی)

برگرفته از کتاب روزهای مونترال


نوشته شده در دوشنبه 26 اسفند1392ساعت 23:56 توسط سارا|


كد قالب جدید قالب های پیچك