X
تبلیغات
به کانادا چنین شتابان !
























به کانادا چنین شتابان !

خاطرات مهاجرت من و همسر جان از آغاز تا پایان


(قسمت دوم)

... همچنان مست آواز بوي عيدي فرهاد بودم كه صدای در زدن آمد.
اینجا عجیب بی رابطه است مدرن بودن یک خانه با آیفن تصویری!
همسايه ي ديوار به ديوارم بود. زني كِبـِكي و مُسن كه وقتي روز اول، سگ دوبـِرمَن سياهش خواست رويم بپرد و من ناخوداگاه خود را عقب كشيده و سگ را پس زدم، بسيار دلخور شد و هفته ها جواب سلامم را هم نمي داد. تا سرانجام كريسمس که شد، شال كوچكي مخصوص خودش و يك ظرف استيل براي غذاي سگش گرفتم و با هزار زحمت از دلش درآورده و توجیه اش کردم كه عكس العملم غيرارادي بوده و پدركشتگي با عزيزكرده اش ندارم. مهربان تر از آن بود كه نبخشد و البته مي گفت يادش نمي آيد آخرين بار چه كسي برايش كادو كريسمس خريده است. دوستش دارم. شبيه مادربزرگ ها است با آن بافتنی بلند که همیشه روی شانه اش می اندازد. لبخند گرمی به پهنای صورتش زد و گفت کار کوچکی دارد. دلم نیامد سگش بیرون در بماند و تعارفش کردم بیاید داخل. خودش جا افتاده تر از آن بود که سگ را تا قالیچه ی وسط اتاق بیاورد و ازش خواست همان جا کنار در بنشیند و من درعجب از زبان فهمی فرانسه ی این حیوان بی زبان! قالیچه را دوست داشت و همان بار اول که دیدش، قولش را گرفت که هرگاه قصد فروش داشتم فقط به او خبر دهم، ومن هم بدون آنکه بگویم قابلش را ندارد، پذیرفتم. چون تجربه کرده بودم سر ساعت بند چرمی ام که وقتی همان روزهای نخست، استاد فرانسه مان گفت:"چقدر شَکیل است" بالافاصله دَرَش آورده و تعارفش کردم. او هم به راحتی گرفت و تشکر کرد و یک سال بدون ساعت، درس عبرتی شد که آن تعارف های ظاهریِ عجین شده با خونمان، اینجا هیچ معنایی ندارد.
سفره ی هفت سین را به دقت ورانداز کرد و از تاریخچه اش پرسید. بدون آنکه زحمت ترجمه به خود دهم، بسنده می کردم به "سَ سِ سماق" و تا آخر، و او چه شیرین تکرار می کرد"سوومَق". محو قدمتِ دور و دراز این هفت سین کوچک و همه دلبستگی من به آن شده بود. بعد دقایقی از کیسه ی آبی رنگی که با خود داشت، در کمال حیرت من، سبزه ای بیرون آورد. یکی از همان سبزه های تُـنُک همان مغازه ی شِربروک!
می دانستم عاشق آن سوپر نسبتا بزرگ و آجیل هایش است. حتی یک بار که اتفاقی آنجا دیدمش، پرسید که این آبپاش های قرمز چند دلار! و دقایقی گشتم تا فهمیدم آفتابه هایی را می گوید که زینت بخش قفسه ی جلو در است! و هیچ وقت هم برایش نگفتم که جریان چیست... کنجکاو شدم از انگیزه ی خرید آن سبزه و گفت که میز جلو مغازه، پر بوده از این سبزه ها و مردی برایش شرح داده که اینها سمبل عید ما است. او هم با سخاوت تمام یکی از آنها را برایم خریده بود.
سبزه را کنار سفره جا داده و گفتم این سفره و این عید بی شک بهترین است برای من در این غربت...
وقتی خیالش راحت شد که سال نو را تنها نمی گذرانم و قرار است بروم به یکی از آن مهمانی هایی که مدتها تبلیغش از در و دیوار فیس بوک آویزان مانده، خداحافظی کرد و رفت.
حس عجیبی داشتم! حس بودن یک آشنا مثل مادربزرگ، پای سفره ی هفت سین امسال و سبزه ای که با مهر او، دیگر تُنک و بدشکل به نظر نمی آمد...
با شمارش آخرین ثانیه، سال شمسی من، در دل سال میلادی، تحویل شد،کنار سفره ی هفت سین، در این آپارتمان شماره ی سه و با وجود همه ی برفهای آب نشده و درختان شکوفه نزده ی مونترال و من لبریز از مهربانی یک غریبه ی آشنا...

پدرم همیشه می گوید:

"موقع تحویل سال، هر حالی داشته باشی تا آخر سال همان خواهد ماند"

هیچگاه آدم معتقدی نبودم، اما نفوذ کرده درونم به زبان خودش این جمله ی اول بهار که

"یا مقلب القلوب و الابصار حول حالنا الی احسن الحال"

(راوی)
برگرفته از کتاب روزهای مونترال.

نوشته شده در چهارشنبه 28 اسفند1392ساعت 21:43 توسط سارا| |

مونترال شهر عجیبی است... هرسال میانه ی ماه مارس، در بُحبُحه ی آماده شدن برای امتحانات دانشگاهها و کلاسها، حکایتی دارد این آمدن نوروز بین ایرانیان غربت نشین و تفاوت نمی کند دیروز رسیده باشند یا سی سال پیش... بیشتر آنها که حداقل یک عکس خانوادگی با پاپانوئل نِشَسته وسط پاساژ دِجاردن یا اَنگِرینیون دارند، حال به تکاپو می افتند برای سبز کردن سبزه و جور کردن سفره ی هفت سین، به یاری سوپرها و بازارچه های نوروزی مدارس ایرانی. اگر بخت یار باشد و تحویل سال مصادف شود با روز تعطیل، همزمان می توانند شرکت کنند در جشنهای نوروزي محافل ايرانيان و در عجب میمانی از جشنهای بزرگ همین چشم بادومیهای مهربان، که چگونه با هم جمع می شوند یکجا! و این سو محافل خودمان و بِماند قصه ی درازش که هر بانی در این شهر که نامی دارد، بسته به سلیقه، ساز خودش را میزند، جدا در سالنی دیگر و دوستداران به دورش! و همیشه هم طبق همان باور دیرین، آنجا که نرفتی گویا بیشتر خوش گذشته است... اگر هم که بهار، ناغافل وسط هفته برسد، ناچار سال را در خانه تحویل می کنند و به لطف این معجزه ی مجازی، با عزیزان سر یک سفره می نشینند، اما آنها آن سر دنیا و اینها این سر دنیا...
اينجا عید آسانتر از راه مي رسد! كمتر كسي دست و دلش ميرود اين خانه هاي اجاره اي را بتكاند و با این هواي دَمدَمي مونترال، پنجره اي برق نمي افتد و فرش دستبافي از تراس آويزان نمي ماند. دید و بازدیدها هم نهایت خلاصه میشود به یک مهمانی دستِ جمعی و عکسی یادگاری، که چه بسا سال بعد که بیشتر هم را می شناسند، یکی یکی خط می خورند از آن جمع و نوبرهای تازه رسیده ی دیگر جایشان را پر می کنند.
این موقع سال، سخت دلتنگ خانه ی پدری می شوم و نِشستن سر سفره ی هفت سین مادر...
لم دادن بی دغدغه تا نیم ساعت قبل عید و شنیدن دلهره های خواهر برای خوب به نظر آمدن لباسش و نمی دانم کِی عادت می کنم به این حیرانیِ تبدیل سال و ماه و ساعت و قیاس بین همه آنچه در سال نو میلادی رخ می دهد و سه ماه بعد نوروز شمسی! و چه تلاشی می کند دختر مو خرمایی آخر کلاس، برای شناساندن عید نوروز به کلمبیایی بغل دستی اش که روز اول از من پرسید:"ایران کجاست؟"
میز كوچكي را كه دَه دلار از ایکیا خريده بودم و سر هم کردنش دو ساعت وقتم را گرفت، گذاشتم گوشه ي اتاق، زير پنجره رو به حیاط پشتی، تا هرطور شده امسال را، سر سفره ي هفت سين در خانه ي خود نو كنم بجای ماندن تا پاسی از شب در کافه ی جلو دانشگاه.دیروز هم تعدادي ظرف يك شكل از دلاراماي اَتواتِر، كه همان زن همكارم مي گفت جنسش جورتر است، گرفتم. همراه سيب قرمز و سُماق و سركه، با سكه هاي يك دولاري طلايي رنگ و ساعتی کوچک که همیشه تنظیم است به وقت دیارم، و قرآنِ كوچكي كه مادرم معتقد است بخاطر آن اضافه بار نخورده ام با آنهمه آجيل و قند و سبزي قورمه و... كه در چمدان چپانده بود و اصرار داشت که سبزی قورمه باید خاص باشد و من هیچوقت فرق بین سبزی مادر و بسته های آماده ی سوپر ایرانی شِربروک را نفهمیدم! سَمنو را هم از همان مغازه گرفتم. اما این ظرف کوچک یک بارمصرف کجا و آن دیگ سمنوی هرساله ی خانه ی پدربزرگ کجا... و چه لذتی داشت تا خود صبح گفتن و خندیدن پای دیگ با دلبری های دخترهای فامیل و خودی نشان دادن پسرها و وعده وعیدهای پنهانی... حال از همان جمع، تنها مانده یک دیگ سمنوی بزرگ خاک خورده ته انباری آن باغ قدیمی و هر کدام از آن دختر پسرهای فامیل بی خبر ازهم یک گوشه ی دنیا دنبال سرنوشت خویش.
همه چیز آماده بود جز سبزه! که آخرش هم دلم راضي نشد دلارهايم را حرام سبزه هاي تُـنـُـك آن مغازه ی ایرانی،بکنم كه هرسال با افتخار کنار در مي چيند! و تصمیم گرفتم بعد از ظهر، یک گلدان کوچک سنبلِ از آن فروشگاه هندي بيخ گوش خانه، بخرم و سفره ام كامل شود. از عيد پاك سال گذشته هم، وقتي پسرك بازيگوش همسايه مان كه جعبه ي رنگ روغن هايم را ديده بود به خانه ام آمد تا تخم مرغ هايش را رنگ بزند، چندتايي هم براي من باقي گذاشته بود. بدون آنکه دستي در طرح های ساده ی کودکانه اش ببرم، همانطور گذاشتم وسط میز و چقدر دلم برای سوالهای نابش تنگ شده. بار آخر وقتی با وجود سردرد شدیدی که داشتم، به خانه ام آمد تا چند ساعتی بماند و پدر و مادرش بتوانند به کنسرت گوگوش برسند، بی هوا دستش را گذاشت روی اِلِمنت بخاری و انگشت کوچکش قرمز شد و آنقدر گریست تا خوابش برد. همان شد که اسم من خط خورد از لیست کسانی که می توانستند بی منت، مراقبت پسرشان را به عهده بگیرند در شبهایی که می خواهند به کنسرت یا مهمانی بروند. هنوز هم گهگاه صدای گریه اش را تا دیروقت از خانه ی همسایه ها می شنوم و همیشه با خود می گویم این پسرک بعدها که مثل من دلتنگ شود، یاد کدام خانه ی پدری خواهد افتاد...
همچنان مست آواز بوي عيدي فرهاد بودم كه صدای در زدن آمد. اینجا عجیب بی رابطه است مدرن بودن یک خانه با آیفن تصویری!
در را باز کردم و ...

پایان قسمت اول...

(راوی)

برگرفته از کتاب روزهای مونترال


نوشته شده در دوشنبه 26 اسفند1392ساعت 23:56 توسط سارا| |

توی مهمونی، مترو، اتوبوس و … همیشه بایستید، حتی اگه صندلی خالی باشه. صندلی مال پیرها و خسته ها و کلا آدمهای مشکل داره. ۲. صبح ها وقتی از خونه میرید بیرون یه قهوه و دونات از تیم هورتون یا استارباکس بگیرید و توی اتوبوس و مترو دستتون باشه. اگه خیلی حال و حوصله دارید می تونید قهوه تون رو از خونه بیارید. ۳. توی اتوبوس و مترو همیشه یه روزنامه یا ebook reader دستتون باشه و در حال مطالعه باشید. یه هندز فری هم توی گوشتون باشه همیشه! ۴. با دوچرخه می تونید همه جا برید. توی اتوبوس و مترو هم می تونید دوچرخه تون رو ببرید. ۵. اگه با کسی قرار دارید توی تیم هورتون یا استارباکس باهاش قرار بذارید نه توی خونه. ضمنا، هرکسی پول قهوه ش رو خودش میده. ۶. دوستاتون رو برای باربیکیو به خونه تون دعوت کنید و بهشون همبرگر بدید. اونا به خاطر کلاسی که براشون گذاشتید خیلی خوشحال خواهند شد! ۷. همینکه وقت آزاد پیدا کردید یه تاپ و شلوارک بپوشید، یه هندز فری بذارید توی گوشتون، قمقمه آب رو بگیرید دستتون و برید بیرون بدوید. مخصوصا بعد از بارون که هوا خوبه. اگه تابستون بود و هوا گرم بود می تونید لباستون رو در بیارید و بدوید، اما دویدن فراموش نشه! ۸. از دیدن دعوا، کتک کاری و هرنوع خشونت تا حد مرگ بترسید و فوری به ۹۱۱ زنگ بزنید. ۹. اگه به مصاحبه کاری دعوت شدید و کسی بهتون گفت که چون زن هستید بهتون کار نمیدن می تونید از ناراحتی تبعضی که مشاهده کردید سکته کنید! ۱۰. یادتون باشه شما آزادید که در مورد آب و هوا، حیوانات، رنگ ماشینها، سکس و مسائلی از این قبیل با مردم صحبت کنید و ازشون سوال بپرسید اما در مورد پول، سیاست، سن، ملیت و مذهب نباید سوال کنید! ۱۱. وقتی می خواید از خونه برید بیرون برای دونستن اینکه بارون میاد یا نه نگاه کردن از پنجره روش خوبی نیست! باید توی اینترنت یا تلویزیون پیش بینی وضع هوا رو ببینید. اصولا never trust in 3 “W”s: Weather, Women and Work! از ما گفتن بود، خود دانید! ۱۲. همیشه و در همه حال مؤدب باشید و لبخند بزنید. سعی کنید حرفهاتون رو جوری به طرف بزنید که بهش بر نخوره. حتی اگه کسی حرف نامربوطی بهتون زد یا سوال بیجایی پرسید سعی کنید کاملا مؤدبانه بپیچونیدش! ضمنا، یه وقت فکر نکنید اسم این رفتار تعارفه ها… به این میگن “رفتار دیپلماتیک”! ۱۳. همه چیز رو قسطی بخرید. از خونه و ماشین گرفته تا مایحتاج روزانه. وقتی خوراکی و لباس می خرید پولش رو آخر ماه بدید و اسمش رو بذارید کردیت (credit) و وقتی خونه و ماشین می خرید قسطش رو ماهانه بدید و اسمش رو بذارید فاینانس (finance) و مورگیج (mortgage)!! ۱۴. خونه فقط برای خوابیدن و استراحته و هرچی بزرگتر باشه مانع راحتی و آسایشه. پس وعده های غذایی رو بیرون بخورید و فقط برای خوابیدن برگردید خونه. اگه بیشتر از یه اتاق برای هر عضو خانواده دارید بقیه اتاقها رو اجاره بدید. ۱۵. بجز خوراکی هایی که از فروشگاه ها می خرید به همه قیمتها یه پول زور (tax) اضافه کنید تا قیمت نهایی به دست بیاد. ۱۶. وقتی مریض می شید حداقل یک هفته صبر کنید اگه خوب نشدید به دکترتون زنگ بزنید تا بتونید برای دو سه هفته آینده وقت بگیرید. اگه رو به موت هستید می تونید به کلینیک های مخصوصی که مریض ها رو فورا ویزیت می کنند (walk-in clinic) برید تا چند ساعت بعد ویزیت بشید. ۱۷. لباسهاتون رو بعد از شستن حتما توی خشک کن خشک کنید، چون همون طور که گفتم به هوا نمیشه اعتماد کرد! ۱۸. تا جای ممکن هیچ چیزی رو نخرید مگه اینکه تخفیف خورده باشه. وقتی چیزی که لازم دارید توی فروشگاه نزدیک خونه تخفیف نخورده و جای دیگه ای تخفیف خورده فلایر (flyer) اون فروشگاه رو بگیرید و به فروشگاه نزدیک خونه نشون بدید و بگید ببین، اون فروشگاه این قیمت گذاشته شما هم همین قیمت با من حساب کنید. از نتیجه ش خوشحال خواهید شد! ۱۹. مثبت باشید. در جواب “حالت چطوره؟” حتما بگید: “خیلی خوبم، عالی ام”! ۲۰. یادتون باشه کانادا بهترین کشور دنیاست و هی از تازه واردا بپرسید: تا الان کانادا رو دوست داشتی؟ و منتظر باشید که جوابتون بله باشه! یا حداقل اینکه: آره اولش برام کمی سخت بود اما دارم به همه چیز عادت می کنم. در غیر اینصورت احتمالا طرف مشکل داره! ۲۱. وقتی می خواید آدرسی رو پیدا کنید یا به کسی آدرس بدید تنها راهش استفاده از Google map هست. حتی اگه توی کانادا به دنیا اومده باشید بازهم آدرس رو وارد GPS کنید و طبق اون برید جلو. امکان اشتباه نیست! اما اگه GPS اشتباه کرد گم می شید! به همین راحتی!! ۲۲. وقتی سوار پله برقی می شید سمت راست بایستید تا اونایی که می خوان روی پله برقی راه برن راحت باشن و بتونن از سمت چپتون برن. ۲۳. آشغالها رو به سه دسته تقسیم کنید: آشغالهای غذایی (سبز)، آشغالهای بازیافتی (آبی) و آشغالهای آشغال! (سیاه). آشغالهای حیاط مثل برگ و چوب ورو هم توی یه کیسه کاغذی بزرگ بریزید. سبز رو چون بو می گیره و خراب میشه هر هفته، و بقیه رو دو هفته یکبار بگذارید دم در که شهرداری ببره. ۲۴. حداقل از یک ماه قبل به استقبال روز یادآوری مرگ (هالووین) برید و دم در خونه تون جمجمه و روح و عنکبوت و سنگ قبر و … بذارید! فقط یادتون باشه زیاد هم ترسناک نباشه که کسی روحیه لطیفش خدشه دار نشه. ۲۵. در حال رانندگی هر وقت به علامت ایست می رسید حتی اگه نصف شب باشه توقف کامل بفرمایید و هرجا دیدید یه پیاده از دور میاد درجا بزنید رو ترمز. حتی اگه اون طرف ایستاد که شما برید باز هم بهش اشاره کنید که اون اول بره

برگرفته از پیج ایرانیان کانادا

www.facebook.com/groups/Iranian.Canada1


نوشته شده در پنجشنبه 12 دی1392ساعت 14:21 توسط سارا| |

  امکانات و شرایط کلی دانشگاههای کانادا


اینجا دانشگاهها دیوار ندارند و هر شخصی می تواند براحتی وارد محیط دانشگاه شده و از امکانات رایگان و پولی آن استفاده نمایید.
اینجا دانشگاهها محیط زیادی را اشغال نموده اند. (دانشگاه مونترال 65 هکتار بوده بر روی تپه مونت رویال و در فاصله بین دو ایستگاه مترو واقع شده است)
اینجا دانشجویان می توانند از خوابگاه مستقر در دانشگاه با هزینه حدود 50$ جهت یک شبانه روز بهره مند شوند.
اینجا به ازای هر ساکن ، 3 تا 4 دانشجو وجود داشته و دانشجویی ترین شهر آمریکای شمالی می باشد.(بعلت هزینه های پایین تحصیل و زندگی نسبت به سایر شهرها برای افراد غیر مقیم هم جذابیت دارد)
اینجا دانشگاههای دارای کتابخانه مرکزی خیلی بزرگی می باشند که دارای امکانات گوناگونی همانند گرفتن لپ تاب بطور موقت ، سی دی ، دی وی دی ، سالنهای مختلف مطالعه (خصوصی ، گروهی و...) می باشند.
اینجا تمامی دانشگاهها بطور خصوصی اداره شده و هر یک شهریه مخصوص بخود را دارند ولی تمامی دانشجویان مقیم (اقامت دایم و یا شهروند) دارای وام و بورس (وام بدون برگشت) ماهیانه از دولت بمقدار 700 تا 900 دلار (در صورت تاهل و نیز دارای بچه) می باشند.(تقریباً 20% آن وام و مابقی بورس می باشد)
اینجا در صورتیکه 12 واحد در طول یک ترم داشته باشید می توانید از وام و بورس کامل استفاده نمایید.(تعداد 6 واحد برای خانمهایی که دارای بچه می باشند)
اینجا دانشگاههای دارای مهد کودک تقریباً رایگان برای خانمهای دانشجو دارای فرزند می باشند.
اینجا کلاسهای دانشگاه ها در تمامی ایام برای جلوگیری از خواب آلودگی دانشجویان خنک نگه داشته می شود.
اینجا تمامی کلاسهای باز سازی شده ، دارای امکانات سمعی بصری کامل (بلندگو ، پرژکتور ، اسلاید ، تلفن ،ویدئو ، دی وی دی ، ...) بوده و کلاسهای قدیمی نیز این امکانات بصورت سیار و بر روی چرخ خاصی دارا می باشند.
اینجا تمامی کلاسهای جدید دارای دو درب (درب مخصوص استاد و درب دانشجو) می باشند.
اینجا در تمامی اماکن و محوطه دانشگاه اینترنت پرسرعت بی سیم برای دانشجویان موجود است.
اینجا درب چوبی کلاسها دارای شیشه کوچکی بر روی آن بوده تا دانشجویان قبل از ورود به کلاس خود اطمینان حاصل کنند که اشتباه وارد نشدند تا تمرکز سایر دانشجویان بر هم نخورد.
اینجا دانشگاهها دارای کافه ای هستند که مش روبات الکی نیز در آن عرضه می شود.
اینجا دانشگاهها دارای تمامی امکانات ورزشی حرفه ای برای تمامی رشته ها می باشند.(استادیوم کوچک انواع رشته ها)
اینجا در راهروها سطلهای زباله تفکیک شده زیادی کار گذاشته شده است.
اینجا آبخوری های فراوانی در راهروهای دانشگاه موجود می باشد.
اینجا دانشگاهها در طبقه همکف دارای امکانات متعدد نظیر محل استراحت مبلی ، پرینت نمودن ، کپی نمودن (با کارت دانشجویی و 6 سنت جهت هر صفحه آ چهار) ، کمد دانشجویی (9 دلار به ازای یک ترم) ، لابراتور زبان مجهز به تمامی امکانات ، مرکز کامپیوتر ، فروشگاه اپل ، فروشگاه تجهیزات مورد نیاز دانشجو همانند کوله پشتی ، رستوران ، کافی شاپ ، دستگاههای اتوماتیک اخذ نوشابه و آبمیوه ، ...
اینجا دارای سرویس بهداشتی زیادی بوده و بیشتر آنها دارای دو درب (یکی فقط جهت ورود و دیگری فقط جهت خروج برای جلوگیری از برخورد افراد بهنگام ورود یا خروج) و در تمامی آنها داشتن مایع دستشویی و دستمال کاغذی الزامی بوده و مرتباً چک می شوند.
اینجا دانشگاهها دارای کلاسهایی هستند که چندین برابر سینماهای امروزی وسعت دارند.
اینجا محیط و حمایتهای دولت جهت درس خواندن مهیا بوده و براحتی می توان در هر دانشگاه و یا کالجی ثبت نام نمود ، ولی درس خواندن اصلاً کار راحتی نمی باشد. نمرات شما در طول ترم و با امتحانات و گزارشات مختلف هفتگی کسب می شود که نیاز به داشتن آمادگی در طول ترم نحصیلی می باشد که فقط با درس خوندن مداوم حاصل می شود.

برگرفته از کبک فرندز

نوشته شده در دوشنبه 25 آذر1392ساعت 19:29 توسط سارا| |

یک جابه جایی بزرگ در پیش دارم

همیشه از نقل مکان و جابه جایی احساس خوبی داشتم

شروعی دوباره

بازگشت به جایی که به آن تعلق دارم

همه چیز خوب است

من نیز عالیم

خدا را شکر

نوشته شده در یکشنبه 10 آذر1392ساعت 13:47 توسط سارا| |


Pourquoi immigrer à Montréal?
Voici cinq raisons pour lesquelles immigrer à Montréal s’avère être une décision judicieuse :

1. Pourquoi immigrer à Montréal? Pour ses soins de santé universels
Les soins de santé sont universels et gratuits. De plus, le gouvernement du Québec subventionne le coût des médicaments d’ordonnance pour les aînés et les citoyens à faible revenu. Les soins médicaux essentiels, l’hospitalisation et les services de prévention sont assurés par un réseau comprenant près de 600 établissements publics et privés, et quelques centaines de cliniques.

2. Pourquoi immigrer à Montréal? Pour ses possibilités d’emploi

Deuxième région métropolitaine en importance au Canada, Montréal est l’un des principaux carrefours économiques de l’Amérique du Nord. Elle se positionne en effet comme un chef de file des secteurs de la haute technologie et des technologies de l’information en Amérique du Nord :

•    Le secteur des technologies de l’information emploie plus de 110 000 personnes.
•    Les activités de plus de 40 % des entreprises pharmaceutiques canadiennes, dont le secteur florissant de la biotechnologie, sont concentrées dans la région de Montréal.
•    Avec de grands noms comme Bombardier et CAE, Montréal est le chef de file de l’aviation et de l’aérospatiale en Amérique du Nord.


Plusieurs autres multnationales exercent également leurs activités à Montréal, parce qu’elles y trouvent une main-d’œuvre hautement qualifiée et très instruite, qui parle couramment deux des principales langues du monde.

3. Pourquoi immigrer à Montréal? Pour ses logements & son coût de la vie abordables
Malgré la renommée mondiale de la ville, le coût de la vie à Montréal figure parmi les moins élevés des principaux pays industrialisés. Le logement, l’alimentation et les vêtements y coûtent considérablement moins cher que dans plusieurs autres villes nord-américaines et européennes de même taille.

4. Pourquoi immigrer à Montréal? Pour son système d’éducation de première classe

Le système d’éducation de la province de Québec s’articule autour d’un programme moderne et de méthodes pédagogiques innovantes. Il se classe ainsi parmi les meilleurs réseaux éducatifs du monde industrialisé.  

Garderies : La province de Québec est l’un des seuls territoires en Amérique du Nord où le réseau de garderies et de centres de la petite enfance est fortement subventionné. Les enfants de moins de cinq ans y profitent donc de programmes préscolaires de qualité supérieure, axés sur le développement des aptitudes de lecture et d’écriture.

Réseau des écoles juives : Montréal est fière d’héberger l’un des plus vastes réseaux d’écoles juives en Amérique du Nord. Trois langues (Français, Anglais et Hébreu) sont enseignées dans toutes les écoles primaires et secondaires du réseau, de même qu’un programme privilégiant les études et la culture juives. La province de Québec est l’un des seuls territoires en Amérique du Nord où les écoles juives sont largement subventionnées par l’État. La communauté juive leur fournit une aide financière supplémentaire.


5. Pourquoi immigrer à Montréal? Pour sa culture et ses loisirs
Montréal est souvent décrite comme l’une des métropoles culturelles d’Amérique du Nord. En effet, il s’agit de la ville nord-américaine qui ressemble le plus à l’Europe, par son cachet international et sa joie de vivre. En novembre 2011, Montréal a été désignée « ville interculturelle » par le Conseil de l’Europe. C’est ainsi la deuxième ville en Amérique du Nord, après le Mexique, à être reconnue pour son modèle interculturel d’intégration des diverses composantes de sa population. Foyer de plus d’une centaine de communautés ethniques et culturelles, Montréal offre un fabuleux éventail de gastronomie internationale pour tous les budgets.

Les parcs, aires de jeux et installations sportives et récréatives abondent à Montréal. L’hiver, il suffit d’une heure pour se rendre dans certains des centres de ski les mieux côtés d’Amérique du Nord. Attraction touristique très prisée, Montréal est fière de ses 400 ans d’histoire, de son Palais des congrès international, de son casino, de ses centres commerciaux d’envergure et de son effervescente vie nocturne.


نوشته شده در شنبه 2 آذر1392ساعت 10:7 توسط سارا| |

هر وقت احساس میکنم دنیا به آخر رسیده و کلی احساس بد و نگران کننده میاد سراغم چیزی که حالمو خیلی خوب تغیر میده فرانسه است .. دانستن بیشتر و بیشتر فرانسه در هر وقت و زمان و از هر طریق بهترین کار دنیاست برای من .. دوسش دارم خیلی خیلی زیاد نمیشه وصفش کنم .. به لطف مهاجرت من الان یه فرانکوفن هستم که این زبان دوست داشتنی در تمام و گوشت و خونش امیخته شده .. همیشه براش وقت دارم همیشه علاقه خاصی دارم به یادگیریش که خودمم باورم نمیشه ..

نشستم روی صندلی دارم یه موزیک زیبای فرانسوی گوش میدم ودر حالی که به بارون زیبایی که در حال بارشه نگاه میکنم  قهوه میخورم و به روزای خوب فکر میکنم روزای خوبی که داشتم و روزای زیبایی که پیش رو خواهم داشت.. امروز سرشار از حس خوبم .. من و پاییز و فرانسه چه ترکیب زیبایی ..

نوشته شده در چهارشنبه 29 آبان1392ساعت 15:32 توسط سارا| |

یه بحثی رو خوندم در مورد اینکه

بالاخره ما نفهمیدیم کانادا بده یا خوبه ، بعضی از دوستان محترمی که اونجا تشریف دارن فقط دارن از سختیها صحبت میکنن !!! یعنی اونجا هیچ چیز مثبتی نداره ؟؟؟ این همه آدم دارن سختی میکشن و تلاش میکنن که مهاجرت کنن ، یعنی دارن برای رسیدن به بدبختی تلاش میکنن ؟؟ اگه اونجا بده چرا موندن ؟؟؟ اگه بده پس برگردن . اگه خوبه چرا همش از بدی ها میگن

!!! همه میدونن که مهاجرت به هر شکلی که باشه سخته ، همین الان تو کشور خودمون اگر از یه شهر به یه شهر دیگه مهاجرت کنیم ، هزار تا مشکل برامون پیش میاد چه برسه یه کشور دیگه با فرهنگ و زبان متفاوت . همه داریم مهاجرت میکنیم برای بدست آوردن استاندارد های زندگی شهری و اجتماعی ، قانونگرایی و سایر چیزهای دیگه ای که همه میدونن . دوستان عزیزی که اونجا هستید لطفا کمی هم از خوبیها و نکات مثبت بگید

و در پاسخ یکی از دوستان اینطوری جواب داده بودند که

راستش رو بخوای من هم مثل شما پنج سال پیش که میخواستم به کانادا مهاجرت کنم دقیقا نظر شما رو داشتم فکر می کردم اونهایی که اینورن و راجع به سختی هایی که کشیدن و می کشن اینقدر میگن شاید میخوان نکنه ما نیایم جاشون رو تنگ کنیم و فکر می کردم دوستان و فامیل ام که این طرف هستن شاید نمی خوان سرویسی به من بدن که اینطوری میگن. ولی بعد از گذشت پنج سال که فقط یک ماهش رو ایران بودم و هنوز سیتی زن نشدم و معلوم هم نیست کی بخوان ما رو به امتحان دعوت کنن و یه عالمه سختی های دیگه که کم و بیش شنیدین و باور ندارین ؛ میگم که آدمهایی که میان اینجا چند دسته ان . بعضی ها بخاطر این مهاجرت رو انتخاب کردن بخاطر اینکه مد بوده و مثلا دختر عمه و خاله و دوست و آشنا رفتن افت کلاس میدونستن که اقدام نکنن بعضی دیگه نه مثل هدف خیلی از مهاجرها دنبال زندگی بهترن . ولی بگم البته داستان هر کسی با کس دیگه فرق داره ولی بگم نه کانادا و نه هیچ جای دیگه دنیا منتظر ما نموندن که ما بیایم کار بهمون بدن و زندگی و چیزهای دیگه . متاسفانه شما و حتی من که یه موقع در موقعیت شما بودم باور نداریم و نداشتیم که سیستم مهاجر پذیری کانادا چقدر ضعیف عمل می کنه . بگم که شما بکلی بعد از ورود به خاک این کشور کلا رها می شی بین زمین و هوا , این خودتی که با تلاشت با زبانی که بلدی و خیلی چیزهای دیگه که بازم میگم کم و بیش شنیدین و خیلی ها گفتن ، هنر نشون میدی و خودت رو سالم میرسونی زمین تازه است که پات یه جای سفت که بند شد اونوقت می گردی دنبال راه چاره چون راهیه که اومدی و براش من چهار سال و نیم مستقیم و بیش از هشت سال قبلش و کل اندوخته تحصیلی و اقتصادی و ... تمام عمرم و همین طور شما هر کدوم به نوبه خودتون آوردین و بعد از اونجا هم از کانادا یه کشور جهان اولی پیشرفته متعالی همه چی همه چی همه چی تموم فرض کردین میاین رویاهاتون نقش بر آب میشه . اونوقته که حتی یادتون نمیاد یه روزی اینجا چنین مطالبی نوشتین و خیلی از هم وطن های هم شرایط خودتون رو با کماتتون زیر سوال بردین . بهر حال بازم در آخر میگم داستان هر کسی متفاوته شاید شما بیاید براتون خوب باشه . بنظر من هر کسی باید راهی رو که انتخاب کرده و کاری که بنظرش میرسه خوبه رو انجام بده و براش تلاش کنه . ولی این به بهای خیلی چیزها مثل از دست دادن زندگی خانوادگی ، طلاق و ورشکستگی و سرشکستگی و خیلی چیزهای دیگه تموم نشه . بیاین یه مقدار هم به هم اطمینان کنیم . ببینیم اگه همه یه صدا یه چیز رو میگن حتما یه چیزی هست که میگن . من معمولا مطلب نمی نویسم چون قبلا پاش رو خیلی خوردم . متاسفانه عکس العمل ها خیلی توهین آمیز بوده . ولی این بار هم ناپرهیزی کردم یه مطلبی گذاشتم . امیدوارم شما هم با تحقیقات بیشتر با چشم باز راهتون رو پیش بگیرید

اول بگم که من مثل خیلی ها ضد کانادا نیستم . ولی شما نیومدی و میخوای زندگی ات و شاید زن و بچه ات رو جمع و جور کنی بیای اینجا. خوب اول باید ببینیم این کشوری که جزء کشورهای سرمایه داری محسوب میشه یعنی توش پول حرف اول رو میزنه و بعد حرفهای دیگه پیش میاد آیا منتظر تو هست و آیا اون نسبتا بهشتی که شما برای خودت فرض کردی هست یا نه تا به مزایاش هم برسیم. دوست عزیز روزهای اول که میرسی مثل همه ما شاد و خرسند از گرفتن ویزای مهاجرت یه کشوری که بین کشورها اسمی داره میای و جزء اولین کارهایی که می کنی به ادارات مختلف مراجعه می کنی و سعی می کنی بفهمی دور و برت چی می گذره . یه عالمه اطلاعات بهمراه یه عالمه کاغذ و برشور و آدرس سایت و .... بهت میدن . چند روز اول که گذشت شما می مونی با شهری که توش مستقر شدی و یه عالمه مشکلات که اولیش پید کردن خونه باشه و بستن قرار داد . در این مورد اگه من حرف بزنم خیلی ها بعدا میگن که نه برای ما اینطوری نبوده و ما تونستیم یا کمک بگیریم از جایی یا راحت خونه پیدا کردیم ولی من بعنوان کسی که حداقل توی مهاجرت بیش از هشت خانواده کمک مستقیم کردم و توی مستقر شدنشون کمک شون کردم بگم که این کار یکی از سخت ترین کارها تو روزهای اوله که تصورش رو نمیتونی بکنی . کسی هم بهت کمک نمی کنه مگه دوست ، آشنا یا فامیلی که داشته باشی . ادارات دولتی و غیر دولتی به غیر از دادن اطلاعات برات اقدام عملی خاصی انجام نمی دن . بعد از اینکه جا گرفتی و آدرس دار شدی تا بتونی بقیه کارهات رو انجام بدی نیاز بعدی یعنی داشتن شغل میاد جلو . حالا یا زبانت خوبه که به اتکا به زبانت میخوای تو شغل خودت کار پیدا کنی یا اینکه زبانت خوب نیست که اوضاعت خرابه چون زندگی اینجا خرجش بالاست مخصوصا که به تومن ایران خرج کنی که بدتر. خلاصه میخوای دنبال کار بگردی بهت میگن که کاریابی اینجا اینطوری نیست که تو باید راه کار پیدا کردن رو اینجا بلد باشی . به همین خاطر تو یه عالمه ورک شاپ و کلاس مختلف شرکت می کنی با پیش فرض اینکه زبانت خوبه . یادت باشه که برای یه نفر که تو کانادا زندگی می کنه داشتن در آمد متوسط خانوار 4 نفره بمیزان 4000 دلار رویایی که دست یافتن بهش نمیشه گفت سخت ه ولی برای من و شمای مهاجر همونطور که دوست دیگری بالا گفته بود نیاز به تلاش حداقل سه ساله داره .خوب میرسیم به اینکه شما با تخصص اومدی میخوای تو شغل خودت کار کنی زبانت هم خوبه به هیچ وجه مشکلی هم نداری ولی از فرستادن رزومه ات هیچ نتیجه ای نمی گیری . چرا ؟

چون دو تا چیز مهم رو تو این مملکت نداری که یکی اش مدرک تحصیلی کاناداییه و دومیش سابقه کار کانادایی یا رفرنس کاناداییه . خوب سوال من اینه با وجودی که اداره مهاجرت بنا به لیست مشاغل اش و اعلام نیاز صاحبان مشاغل کانادای شما رو جذب کرده پس نیاز به شغل شما بوده دیگه ، چرا شما رو تحت یه برنامه خاص نمی بره بگذاره سر شغل ات یا حداقل کلیه راههایی که منتهی به این مقصد میشه رو باز نمی کنه که شما بتونید برید سر شغل خودتون تا همه چی تموم بشه و همه راضی بشن این کشور برای همه بهشت بشه . این نکته اساسی اه که شما باید بدنبال جوابش بگردین ولی از نظر شخصی من این همون رمز مهاجر پذیری این کشوره . یه تمثیل براتون میگم . سیستم بطور آشکار و نهان می گه که شما با هر گلی که ساخته و سرشته شدین ؛ یعنی هر جوری که شکل گرفتین وقتی که از مرز این کشور پاتون رو تو گذاشتین باید انقدر انعطاف پذیر باشین که به شکلی که ما میخوایم و درتون میاریم در بیاین و اگر بخوای مقاومت هم بکنی خودت ضرر می کنی چون ما نهایتا چیزی رو که میخوایم تو سیستم حل می کنیم چیزی که شما هستی عملا به درد ما نمی خوره . به همین خاطره که شما باید تحصیلاتت رو از تقریبا صفر شروع کنی ؛ آداب و فرهنگ کانادایی یاد بگیری و خیلی چیزهای دیگه . از نظر من بخوای بدونی که من نظرم راجع به این وضعیت چیه ؛ من صد در صد موافق این سیستم ام اگه یه موقعی ایران مثل قدیم های خودش مقتدر بود و ما قرار بود مهاجر بگیریم منم ترجیح میدادم هر کسی میاد خونه من قوانین و مقررات خونه ام بعلاوه همه اون چیزهایی که من میخوام رو انجام بده نه بغیر از این . خلاصه شما بالاخره در حالی که اصلا نمیخوای دوباره پشت میز درس و تحصیل بشینی بازم بالاجبار میری و می شینی و بین یک تا سه سال و حتی بیشتر درس میخونی . برای چی ؟

برای اینکه به کاره برسی که بعدش به 4000 دلار در آمد ماهیانه در ماه برسی و بعدش به مزایای کانادا بیشتر دست پیدا کنی چون همونطور که گفتم اینجا کشور سرمایه داریه و پول در آوردن اینجا به مراتب از ایران سختره و برای داشتن هیچ شغلی گارانتی هم وجود نداره ممکنه امروز بعد از گذشتن از هفت خوان رستم استخدامت کنن فردا صبح بهت زنگ بزنن نیا ما خودمون وسایلت رو با پست برات می فرستیم . اینه رفیق مزایای اینجا اینه که قانون هست با این تفاوت که راههای دور زدن و خریدن قانون خیلی خیلی سخت ه و در دسترس همه نیست . دیگه اینکه نظم نسبی هست . فرهنگ به اون صورتی که بهت گفتم همه رو تحت قانون شکل دادن هست . همیشه گفتم این ملتی که اینجا جمع شدن خیلی هاشون تو کشورهای خودشون با خودشون و همسایه هاشون سر جنگ و عداوت داشتن ولی تحت قانون این کشور کنار هم زندگی می کنن . واقعا معجزه است . مزیت خیلی مهمی اه. دیگه اینکه این مملکت خیلی قشنگه چهار فصل اش زیباست . من شخصا از آتلانتیک تا پاسفیک سفر کردم 13000 کیلومتر. اینم مزیته. اینجا اگه ظلمی در حق کسی بشه میتونه از هر طریق صداش رو بلند کنه که همه بشنون . میتون مخالف سیاست دولت باشه و حتی عضو احزاب مخالف بشه و در چارچوب های خاصی صداش رو بر له یا علیه کسی یا چیزی بلند کنه و به زندان نیافته و زندگی از هر نظر تحدید نشه . تازه خیلی ها هم حمایتش کنن و برای اونها هم مشکلاتی از این دست پیش نیاد . اینم مزیت ه. به جریان آزاد اطلاعات در حدی که در جریانه و در دسترس اه ، دسترسی داشته باشی و بدونی دور و برت تقریبا چی میگذره محدودیت های اونجوری که تو ایران هست نداشته باشی . اینم مزیت اه. توی جاده که رانتدگی می کنی هر لحظه با یه خشونت توی رانندگی مواجه نیستی که جون خودت و زن و بچه ات رو به خطر بندازه . اگه میری بیرون میدونی که درصد احتمال برگشتن ات به خونه خیلی خیلی بیشتر از اونی که تو ایرانه . اینم مزیته . کانادا کشوریه که منابع عظیم طبیعی مثل آب ، نفت ، گاز ، طلا ، نقره ، آهن ، آلومینیوم و ... داره که تازه با آب شدن برف های قطب شمال و پیشرفت تکنولوژی بیش از پیش به این منابع دست پیدا می کنن که باعث ثروتمند شدن این کشور میشه که ساکنین اش ازش بهره مند میشن . اینم مزیته .

بنظر من این ثروتهای طبیعی نیست که ارزشمنده کانادا یکی از کشورهای تولید کننده علم و تکنولوژی به اتکای مهاجرها و دانشجوهای نخبه کشورهای دیگه است که اونها رو مثل یه ثروت تمام نشدنی میفروشه و در آمد کسب می کنه که بالطبع شهروندها هم بهره مند می شن . اینم مزیته.البته مزایای خیلی زیاد دیگه ای هم هست که تو مجال این صحبت نیست ولی بگم تا اینکه شما بتونی از این مزایا یواش یواش بهره مند بشی یه چهار تا پنج سالی عمرت رو باید بگذاری . سخت میگذره ولی یادتون باشه همیشه دوران سختی زندگی آدمهاست که براشون خاطره انگیزه . ماها از دوران خوش امون کمتر یادمونه تا دوران سختی . من که با اینکه به تازگی از مونتریال به ادمونتون مهاجرت کردم که اینم خودش دوباره مهاجرت جدید و از نو اه ، ولی بازم ناراضی نیستم به اون چیزهایی که از روز اول میخواستم هنوز نرسیدم ولی هنوزم دارم تلاش می کنم و میدونم که چی کار می کنم و میدونم که تلاشم جواب میده . مثل ایران نیست که تلاش شما وابسته به خیلی خیلی عوامل خارجی که شما حتی ازش خبر هم ندارین باشه . بهرحال این مطالب صرفا جهت اطلاع بود هیچ دوست ندارم نقدی راجع به مطالب ام بشنوم چون اصلا هدفم نظر سنجی نبوده . برای همگی شما چه اونهایی که تو کانادا هستن و چه اونهایی که دارن میان آرزو می کنم به منتهای چیزی که هدفشونه برسن و از این بابت خرسند بشن . بامید روزی که کشور امون جایی بشه که دیگه کسی نخواد ازش مهاجرت کنه تا زندگی بهتری داشته باشه بلکه همه دنیا بخوان جای ما باشن به کشور ما ایران مهاجرت کنن و کشور ما رو بسازن و ما هم به خونه هامون برگردیم که هیچ جا خونه خود آدم نمیشه . شاد باشید

 یه نکته که یادم رفت تاکید کنم اینه که برخلاف تصوری که تو ایران هست که میگن کلاسهای زبان اینجا خوب نیست و ما بریم تو محیط زبانمون خوب میشه ، بگم که هر چی اونجا خوندید سرمایه اینجاتون میشه . اینجا کلاس خوب به یک ماه و نیم اش مینیمم 300 دلاره تازه دو یا سه روز هر روز دو ساعت در هفته . که البته خیلی گرونه . و اینکه تو محیط هم هر جوری شما صحبت کنید کسی معمولا شما رو اصلاح نمی کنه و سعی می کنن از چیزی که شما میگید منظور شما رو بفهمند به همین خاطر نیاز تام به کلاس و تمرین زبان دارید به نحو درست که کسی باشه شما رو اصلاح کنه . این نکته کلیدی رو گرفتی ایران از کلاسهای خوبی که به مراتب از اینجا ارزونتره استفاده کردی با زبان خوب نه در حد صحبت روزمره کردن بلکه در حد آکادمیک و خوندن و نوشتن یاد گرفتی اینجا خیلی جلو می افتی وگرنه اگه به امید کلاسهای مجانی اداره مهاجرت هستی و به خودت بگی که برم اونجا تو محیط شش ماهه زبانم خوب میشه . واقعا کلاهت پس معرکه است تا بخوای یه کم بهتر بشی کلی هزینه کردی . من باب مثال هزینه متوسط یه خانواده سه نفره اینجا که بخوان واقعا با صرفه جویی زندگی کنن حدود 2000 دلاره . اگه در آمد نداشته باشی و بخوای از پس انداز و به تومن ایران هزینه کنی ظرف یه مدت کوتاه پس اندازت رو خرج کردی و کمک های دولت هم جوابگو نیست . بگم که بامید اونها هم نباشی. رمز موفقیت همه ما مهاجرها اولا دانستن زبانه بعدش مهارت های اجتماعی و فرهنگی دیگه تو این جامعه است که همه اش به زبان وابستگی تام داره ..

می خوام نظرات دوستان کانادا نشین رو در مورد این جزئیات و صحت و سمشون بیشتر بدونم ..

منتظر نظراتتون هستم

نوشته شده در شنبه 18 آبان1392ساعت 11:47 توسط سارا| |

چگون در داخل ایالت کبک، مقرون به صرفه سفر کنیم؟ با خواندن این مقاله، صدها و شاید هزاران دلار صرفه جویی خواهید کرد!
صرفه جویی در هزینه ها بخصوص برای مهاجران تازه وارد، یکی از اولویتهای مهم است.
هر مهاجری در هفته ها و ماههای اول ورودش به این سرزمین پهناور، در جستجوی مقصدی هست که مطابق میل و سلیقه ی خاص خودش باشد. لطفا کسی از این سوالای کلیشه ای نپرسه که زندگی در شهر کبک خوبه یا مونترآل، چون هر کدام از این شهرها، برای افرادی با سلایق و اولویتهای گوناگون متفاوت و کاملا شخصی و مناسب خواهند بود. پس خواه ناخواه باید هزینه های سفر را متقبل شویم تا به مکان مورد علاقه ی خودمان برسیم. اگر شانس آوردی و دوست و یا همسایه ای، شما را از شهری به شهر دیگری برد، بدانید که در اینجا رسمه که به یارو در مورد هزینه ی بنزین، یه تعارفی بکنی و بگی مثلا من نصف پول بنزین رو میدم. حتی اگر طرف دوست صمیمیت هم بود یه تعارف واقعی بکن. نذار پشت سرت حرف باشه! تیز بازی در نیار و الا دفه ی بعد، «دو دره» میشی!!! در ایران این حرفا عیبه ولی در اینجا مرسومه، مخصوصا در بین جوانان و دانشجوها! این کارا شرط ادبه! حالا باز یه تعدادی ممکنه بگن که تا حالا از این پولا نگرفتن. دارم در مورد آداب و رسوم کبکی ها صحبت میکنم. منم تا حالا از این پولا از کسی نگرفتم ولی تا حالا 50 بار توی چنین هزینه هایی شریک شدم. اگر در جاهای مختلف ایالت کبک در جستجوی کار و سکنی هستید و یا قصد دارید که در این ایالت مسافرت تفریحی کنید، میتوانید از طریق خریدهای اینترنتی، از وجود برخی اسپشیالهای خاص اطلاع حاصل کنید. گاهی اوقات اگر بلیط اتوبوس یا قطار را از مدتی قبل خرید کنید، از تخفیفهای خیلی خوبی برخوردار خواهید شد. بلیط اتوبوس و قطار را اگر به صورت رفت و برگشت خریداری کنید، (مثل بلیط هواپیما)، ارزانتر برایتان در میآید. برای اطلاعات بیشتر و به عنوان نمونه، دو وب سایت زیر را معرفی میکنم:
www.viarail.ca
www.greyhound.ca
روش دیگری که از روشهای فوق ارزانتر است، استفاده از پدیده ی «کو واتوقاژ»
co voiturage
هست. موسسه ای در مونترآل هست بنام « الو استپ» با وب سایت زیر:
www.allostopmontreal.com
کار این موسسه اینه که مسافران بی ماشین و ماشیندار را که قصد مسافرت با هم رو دارند به همدیگر معرفی میکنند و پول ناچیزی بابت این خدمات دریافت میکنند. مثلا من ماشین دارم و فردا دارم میرم به شهر کبک، و به اینا زنگ میزنم که من فردا فلان ساعت و از فلان محل در شهر مونترآل به شهر کبک خواهم رفت. در صورتی که مسافرانی به اینها زنگ زده باشند و گفته باشند که همان ساعت به شهر کبک عزیمت خواهند کرد، مطابق ظرفیت ماشینم، تعداد مناسبی از آن افراد را به من معرفی خواهند کرد و ما فردا با هم سفر خواهیم کرد. مسافران، مبلغ ناچیزی هم به راننده پرداخت خواهند کرد.
دفتر دیگری هم در شهر کبک و چند شهر دیگه دارن و در زمان برگشت هم به همین طریق به مونترآل بر میگردی!
سفرهای این مدلی، چند خوبی داره: اولا راننده تنها نیست و هزینه ی بنزینش تامین میشه. در طول سفر هم تنها نیست و مسیر کوتاه تر به نظر میرسه. از این که داره به ملت کمک میکنه هم اظهار رضایت خواهد کرد. مسافرا هم از این که دارن خیلی ارزون میرن کبک، خوشحالن و این یه موقعیت خیلی خوبی هست که با افراد دیگری آشنا بشین. مخصوصا کسانی که تازه پا به این کشور گذاشتن و افراد زیادی را نمیشناسن. در طول سفر هم میشه کلی چیزای جدید یاد گرفت و هر سوالی که در موارد مختلف از کبک داری میتونی از ملت بپرسی. اصلا شاید با همین سفرها از تنهایی دربیای! والا به ابولفرض!!!
من خودم در دو سال اول ورودم به اینجا خیلی سفرها رو با این روش رفتم و هزینه ی سفرم واقعا کم بود. اگه وضع مالیت خوبه، از این آژانس، ماشین کرایه کن: www.avis.ca
این رو بی تعارف و به طور کلی میگم: لطفا خونه ی کسی خراب نشین! مردم هزار مشکل و بدبختی دارن! اینجا ایران نیست که! خونه ی مردم که مسافرخونه نیست! صد تا راه دیگه هم هست: در شهرهای کوچک و روستاها، به دنبال GÎT باشید. «ژیت» یعنی اجاره کردن یک اتاق در خانه و زندگی یکی دو روزه با افراد آن خانه و صرف صبحانه و حتی شام و ناهار با آنها در ازای پرداخت مبلغ ناچیزی!کلی هم بهت خوش میگذره و کلی چیزای جدید یاد میگیری! اصلا یه موقعیتهای توپی برات جور میشه که ... بگذریم! رفیقات هم از دستت ناراحت نمیشن و سربار هیچ کس نیستی! اگر هم به روت نیارن، بعدا پشت سرت حرف میزنن که خونمون رو کرده بود مسافرخونه!
یه روش دیگه که میشه مجانی در روستاها اقامت بکنی اینه که چند ساعت در طول روز در داخل مزرعه ی یارو کار بکنی و غذا و اتاق مجانی بهت میدن! به خدا خیلی تجربه ی خوبی هست! یعنی فقط حال میکنی و صفا اونم مجانی! اگر یه ذره وضع مالیت بهتر هست، از سایت www.hotels.com هتل رزرو کن و به دنبال اسپشیال باش! از شبی 30 دلار داره تا 3000 دلار. همه جوره میتونی اتاق مورد نظرت رو پیدا کنی.
اگه مایه دار هستی و پر توی جیبت دلاره، با هواپیما سفر کن. خدا بیشتر بهت بده ایشالا! حتی بین مونترآل و کبک هم پرواز هس! از این وب سایت خرید کن: www.westjet.com وست جت ، یکی از شرکتهای هواپیمایی با قیمت مناسب هست.
اگه دنبال سفرهای تجملی و تشریفاتی و گرون هستی، با کشتی کروز سفر کن! بزرگترین کشتی ها تا داخل اسکله ی بندر مونترآل هم میتونه پهلو بگیره!
نویسنده :

www.facebook.com/studiophotobook

نوشته شده در سه شنبه 7 آبان1392ساعت 16:41 توسط سارا| |

این روزها خیلی از دوستانم که همین پنج سال پیش حتی فکر مهاجرت به ذهنشان خطور نکرده بود سراغم می آیند و از من راه و چاه می پرسند و معلوم است که بطور جدی  به مهاجرت فکر می کنند. با خودم فکر کردم که این جمع بندی شاید به کار کسانی که این روزها درگیر قضیه ی مهاجرت هستند کمکی کند. هرچند اصولا معتقدم که راهکار دادن در این زمینه انقدرها هم به کار نمیاید و خیلی چیزها هست که واقعا باید شخصا تجربه کنید و در ضمن از مورد به موردی قابل تعمیم نیست چون ادمها متفاوت هستند. این متن خلاصه ای ازنکاتی است که به نظرم کمتر به آن پرداخته شده است. به یاد داشته باشید که مهاجرت تصمیم بزرگی است و زندگی شما را برای همیشه تغییر خواهد داد. برای شما در هر تصمیمی که بگیرید  آرزوی بهترین ها را داریم.

 It is all about Balance

 یکم: کفه ی ترازو

چیزهایی که شما بعد از مهاجرت به دست می اورید (آزادی، رفاه، امنیت ..) همانقدر مهم است که چیزهایی که پشت سر می گذارید ( خانواده، دوست، خاک آشنا، شغل، ..) . بطور ساده هر قدر چیزهایی که شما پشت سر می گذارید کمتر باشد و دست آوردهای شما آن طرف ناچیزتر، کفه ی شما در دیگر سو سنگین تر خواهد بود و شما مهاجر موفق تری خواهید بود. بطور مثال اگر در ایران توی کارتان ناموفقید؛ حق شما خورده می شود، خانواده ای دارید که بارشان را باید بکشید، مهاجرت برای شما گزینه ی خوبی است. چون از شر چیزهایی که دوست ندارید خلاص می شود و این طرف هرچه که درانتظارتان باشد از انچه که تجربه می کنید بهتر خواهد بود. اما برعکس اگر شغلی دارید که به شما هویت می دهد، مورد احترام هستید، خانواده و حلقه ی دوستانی دارید که با انها خوشید و تنهایی هایتان را پر می کنید بیشتر به تصمیمتان فکر کنید چون خیلی از اینها رابه اسانی برای همیشه از دست می دهید. به یاد داشته باشید که ذهن آدمی ذهنی مقایسه گر است. شما ممکن است زیرک باشید و از دام مقایسه خودتان با دیگران در بروید اما از دام مقایسه امروز با گذشته ی خود به سختی می توان در آمد.

 You can not teach an old dog new tricks

 دوم: سگ پیر

سن عامل بسیار بسیار مهمی است. بخشی از اهمیتش به قانون اول بر می گردد. بدیهی است که هرچه شما جوان تر باشید چیزهای کمتری را پشت سر خواهید گذاشت چون توی ایران ریشه نکرده اید و دست اوردهای زیادی ندارید که گذشتن از آن شما را غمگین کند. اما بخش دوم به خود خاصیت سن برمی گردد. با هر روز بالا رفتن سن توانایی شما برای اموزش و تطبیق پایین تر می اید و این در پروسه ی مهاجرت طبعات دردناکی خواهد داشت. شما اسامی ، کلمات، زبان ، قوانین جدید را به سادگی یاد نمی گیرید. هر چیزی را باید هزار بار بیشتر و با تلاش توی مغزتان فرو کنید. در ضمن ریسک پذیری ، اعتماد به نفس و شهامت هم معمولا چیزهایی هستند که با بالا رفتن سن سیر نزولی می گیرد. اهمیت سن به حدی است که توی وبسایت رسمی مهاجرت به استرالیا هیچ فرد بالای 42 سال تحت هیچ شرایطی واجد شرایط مهاجرت نخواهد بود. من شخصا مهاجرت کردن را برای هیچ کس که بالای سی سال باشد توصیه نمی کنم.

 If you want to go fast go alone, if you want to go far go together

سوم: تند بروید تنها بروید، دور بروید با هم

من شخصا همیشه با کله خری ذاتی خودم فکر می کردم که تنها سفر کردن اسان تر است. اما واقعیت این است که خصوصا در سالهای اول که اوضاع سخت  تر می گذرد داشتن یک رفیق، یک همراه، یک همسفر (و هرچه بیشتر بهتر) به نحو عجیبی به شما قدرت می دهد.  دوستانی را می شناسم که سالهای اول مهاجرت ناچار به کارهای خیلی پست تن داده اند اما از آن روزها به عنوان بهترین روزهای زندگی یاد می کنند. دلیلش به طور ساده این بوده که این دو دوست از دبیرستان با هم بوده اند و با هم از ایران خارج شده اند. آنها تعریف می کنند که بعد از کار با هم ابجو می خوردیم و به مشکلاتمان می خندیدیم. توجه بفرمایید که اگر هم  تنها باشید بعد از یک روز سخت می توانید ابجو بخورید اما کسی نیست که باهاش بخندید و در نتیجه بعد از خوردن ابجو بیشتر احتمال دارد که به حال خودتان گریه کنید. داشتن همراه مهم است اما  نکته ی ظریف این است که  دو همراه باید دقیقا به یک اندازه تصمیم به مهاجرت داشته باشند. هیچ وقت کسی را به زور تشویق به همراهی با خود نکنید. مهاجرت راه دشواری است و انکه نمی خواسته وسط راه می برد و نه تنها یاری نمی شود که باری می شود که باید روی دوشتان بکشید و یا رهایش کنید که در هردو حالت فقط ادامه مسیر را دشوارتر خواهد کرد

The limits of my language means the limits of my world

چهارم : هیچ کس زبانش خوب نیست

واقعیت این است که اگر شما زبان را از 5-10 سالگی توی کشور دیگری یاد نگرفته اید زبان شما خوب نیست. نمره ی ایلتس یا تافل هم فقط حداقل توانایی های شما را در زبان انگلیسی نمایش می دهد و ربط چندانی به محاوره ی روزمره ندارد. زبان دریچه ی ارتباط شماست با دنیا. طبیعی ست که وقتی نتوانید خود را خوب بیان کنید میزان هوش و دانش و بقیه ی مهارت های شما هم به سادگی زیر سوال می رود. شما با زبان نه چندان خوب با لهجه ای غریب در محیطی رها خواهید شد که حتی یک کودک هشت ساله از شما به نحو موثرتری با محیط ارتباط برقرار می کند. هر کشوری برای خودش در این زمینه شرایط خاصی دارد. من از اروپا چیز زیادی نمی دانم. اما مثلا در انگلیس درست حرف زدن بسیار مهم است و تاکید روی گرامر درست بسیار. در استرالیا و نیوزیلند شما انواع ادمها را با لهجه های مختلفی خواهید دید که وقتی دهانشان را باز می کنند و به انگلیسی حرف می زنند حتی یک کلمه اش را به دلیل لهجه ی مخصوص انها در ابتدا نخواهید فهمید. این که شما بطور مداوم در ارتباط و فهم دیگران دچار اشکال می شوید بر روی توانایی شما برای یافتن کار، دوست یابی و حتی خرید یک بستنی هم تاثیر خواهد گذاشت. اگر برای شما درست حرف زدن؛ ارتباط انسانی، پذیرفته شدن در یک جمع به عنوان یک انسان فصیح و بلیغ مهم است به این قضیه فکر کنید.

Money is the barometer of a society’s virtue

 پنجم: پول

این که با چه میزانی از سرمایه از ایران خارج می شوید تیغ دو لبه است. اگر با پول کمی که برای چند ماه زندگی کفاف می دهد خارج شوید احتمال موفقیت شما بالاتر از کسی است که با سرمایه ای بین 50 تا 500 هزار دلار خارج شده چون فشاری که به شما خواهد امد شما رو توی جامعه ذوب می کند و باعث می شود که از ترس بجهید بالا و برای خودتان کاری دست و پا کنید. بدترین حالت نصفه نیمه است که نه انقدر در اضطرارید که کف زمین بشورید و نه انقدر پول دارید که نگران کار و در امد نباشید. اگر سرمایه  ای که خارج می کنید بالای یک- دو میلیون دلاراست، شما اساسا آدم موفقی هستید و احتمالا هرجا بروید ادم موفقی خواهید بود و پیشنهاد می کنم وقت تان را با خواندن این نوشته هدر ندهید.

 Attachment is one of the most important needs of your soul

ششم: مرز

بسیار شنیده ایم که گفته اند «هرکجا باشم باشم، آسمان، فکر، زمین مال من است». واقعیت این  است که زندگی شعر نیست. دنیا مرزهایی دارد و شما یک ایرانی هستید. هیچ کشور دیگری سرزمین شما و خاک شما نیست و نخواهد بود.  شما می توانید در هر کشوری که بخواهید اقامت کنید، درست مثل هتلی که برای اقامت انتخاب کرده اید  این هتل می تواند بسیار شیک، مرفه و اصلا هفت ستاره باشد. اما در هتل احساس خانه را نخواهید داشت. شما متعلق به خاک خودتان هستید و انجا را با همه ی بدیها، خوبی هایش می شناسید، با جرایم و جنایات وخرافاتش آشنا هستید. این ور آب شما روی زمان و مکان و فرهنگ سوار نیستید. در دراز مدت حسی شبیه عدم تعلق روی شما سوار می شود. البته عدم تعلق و چون سرو ازاد بودن خیلی هم خوب است ولی واقعیت  این است که روح ادمی برای لذت بردن ازچیزها نیاز به احساس تعلق دارد. بدون حس تعلق از زیبایی، نظم و آزادی اطرافتان بهره ی چندانی نمی برید چون اینها «مال» شما نیست. تصاویر از برابر شما می گذرد، شما  می بینید اما عمق حس جاری در محیط در روح تان نفوذ نمی کند و در یک کلام » حال نمی دهد». این که می بینید کسی در بهترین ساحل دنیا با بیکینی نشسته و مارگاریتا میخورد و هوس ساندویچ فری کثافته  یا اتوبوس های شهر ری را می کند ادا نیست. این واقعیت مضحک روح ادم است .

 There is no U-turn on this road

هفتم: باز آمدنی نیست، چو رفتی رفتی

وقتی از ایران خارج می شدم با خودم گفتم می روم؛ می بینم، می سنجم. اگر شد می مانم و اگر نه بر می گردم. فکر می کنم خیلی ها هم با همین فکر از ایران بیرون رفته اند.  در واقع این فکر کمک می کند که از شدت حجم واقعه ی پیش رو بکاهید و به شکل یک تجربه ی برگشت پذیر بهش نگاه کنید چون مغز ادم  از چیزهای برگشت پذیر کمتر می ترسد. واقعیت این است که مهاجرت ( از نوع ایرانی آن) پروسه ی بی بازگشتی ست. ایرانی های زیادی به کار سیاه و حتی شستن زمین هم رضایت می دهند تا برنگردند. واقعیت این است که وقتی به راه  رفتن توی محیط ازاد عادت کردید برایتان زندگی در شهری که هرکه از راه رسید بتواند جلویتان را بگیرد و ارشاد کلامی تان کند سخت می شود. وقتی به قطارهای خالی که سر ساعت می رسد؛ به نظم؛ به قانون به هوای پاک و بدون پارازیت، به اینترنت پر سرعت بدون فیلتر؛ به رانندگی خوب؛ غذای خوب، شراب خوب و لباسهای رنگی خوب عادت کردید دیگر نمی توانید روال سایق را قبول کنید. دوستان زیادی داشتم که بعد از ده سال به ایران برگشته اند و  بیشتر از چند هفته دوام نیاورده اند. آنهایی  هم که ماندگار شده اند برای همیشه مثل کبوتر دو برجه بین این و آن معلقند.  پیش از این که مهاجرت کنید به این فکر کنید که این تصمیم  برای همیشه زندگی شما را تغییر خواهد داد.

برگرفته از وبلاگ سیب و سرگشتگی 

نوشته شده در یکشنبه 7 مهر1392ساعت 11:49 توسط سارا| |

چند تا توصیه ی کوچیک برای صرفه جویی صدها و شاید هزاران دلار برای کسانی که بزودی قراره برای اولین بار وارد کبک بشن! اگه قبلا به اینجا اومدی و یا اینجا زندگی میکنی، تو دیگه اینو نخون! برو سراغ مطلب بعدی.

اطلاعات ما در مورد مراحل مهاجرت مربوط به دوره ی پارینه سنگی هس ولی در مورد نکات ریز زندگی در این مملکت، یه چیزایی بلدیم که شاید بعضیاش به درد شما هم بخوره که همیشه با شما دوستان گرامی در میون میذارم.
اگر تا حالا به اینجا نیومدی و نگران این هستی که روزای اول زندگی در کبک رو چیکار کنی، میدونی که روزای اول رو باید بری به یه آپارتمان تمام مبله ( از روی سایت کی جی جی) تا این که یکی دو هفته بعدش، یه خونه رو برای مثلا یه سال اجاره کنی. خرید خرده ریز خونه و آشپزخونه و دستشویی و حموم و ... یکی از ضروریات زندگی هس که اگر ندونی از کجا خرید کنی، ممکنه کلی هزینه روی دستت بذاره. برای این که خیلی در روزای اول هزینه نکنی، یه سری از این چیزا رو میشه از مغازه های ارزون قیمت خرید. یکی از بهترین جاها برای خرید ملزومات آشپزخونه و دستشویی و حموم و لوازم التحریر و ... سایر چیزای خورده ریزه خونه، مغازه ی DOLLARAMA هس. یه چیز خیلی مهم دیگه هم میتونی توی همین دلاراما پیدا بکنی که خیلی مهمه و اونم «آبپاش» مخصوص آب دادن به گلدون هس که البته ما ایرونیا ، طبق یه سنت قدیمی از دوره ی حکمرانی «دیااکو» پادشاه ماد، از اون استفاده های دیگری کرده و چیزای دیگری رو باهاش آبیاری میکنیم!!! توی خونه ی همه ی ایرونی ها هس!!! اصن هر جا هم رفتی و دیدی از این آبپاشا دارن، بدون که یارو ایرونیه!!!
همه چیز از 50 سنت تا دو یا سه دلار هس. در تمام جاهای مونترآل و کبک هم شعبه داره و در اصل یه فروشگاه زنجیره ای هس.
یه سری چیزا رو میشه به صورت دست دوم از برخی مغازه ها تهیه کرد و خطر ایدز هم ندارن! مثلا: میز نهارخوری، آینه برای حال کردن از دیدن تریپ خودت که ببینی چاق شدی یا لاغر، میز زیر تلویزیون، رادیو، تلویزیون،پنکه یا بخاری، راکت بدمینتون، و از این چیزا دیگه ...
اسم این دو مغازه اینه: Armée du Salut , La Renaissance
البته یه سری چیزا رو بهتره که دست دوم نگیرید: تشک خوشخواب، لباس، پتو، مبل و صندلی پارچه ای و از این چیزا! ممکنه که توشون «جوجو» داشته باشه!
خیلی چیزا رو هم میشه از توی خیابون پیدا کرد. مثلا آباژور، اجاق گاز، یخچال، مایکروفر، ...
اگه وسایلی برقی توی خیابون، کابلش بهش وصل بود یعنی کار میکنه. اما اگر کابل برق اون وسیله رو قطع کرده باشن دیگه لازم نیس زحمت بکشی و معنیش اینه که خرابه!
توی کی جی جی هم یه بخشی هست بنام: à donner یعنی مجانی! میتونی بری مجانی بیاری و استفاده بکنی. البته اگر یه چیز بزرگی باشه باید خودت یه وانت بار و یا کامیون کرایه بکنی و بری برش داری. شاید باورتون نشه ولی یکی از چیزایی که خیلی زیاد آگهی میکنن و مجانی میدن ببری «پیانو» هست!!! البته باید 5 تا مرد گردن کلفت ببری تا تکونش بدن!
میدونم داری چی فکر میکنی! نه! عیب نیس! در اینجا خیلی طبیعیه که کسی که چیزی رو لازم نداره میذاره بیرون تا یه بنده خدای دیگری استفاده کنه. مردم اینجا تنگ نظر نیستن. خودتم که بیای هر چند وقت یه بار از این چیزا میذاری بیرون و بهترشو میخری. اگر هم کسی برش داره معنیش این نیست که آدم بدبخت و بیچاره ای هس. اصن کسی توی ای کلاس بازیا نیس اینجا! خوبیش هم همینه! فقط برای خودت زندگی میکنی!
اگر هم که مایه دار هستی و این کارا رو کسر شأن میدونی خوب همه رو برو نو بخر و دلار 3500 تومنی رو خرج کن و حالشو ببر!
ایشالا هر چی متقاضی ویزای کانادا هس زودتر بگیرن و بیان اینجا که دیگه توی مونترآل احساس غربت نکنیم!!!

 برگرفته از نوشته های عکاس استودیو فوتو بوک

www.facebook.com/studiophotobook1

نوشته شده در شنبه 23 شهریور1392ساعت 15:16 توسط سارا| |

از فرودگاه تهران شروع می کنم که مصداق واقعی قورباغه ات را قورت بده هست و تقریبا می شه گفت با به سلامت گذروندن این مرحله می شه با جنگ اعصاب هم خداحافظی کرد، به دوستان مثل خودم کم تجربه اکیدا توصیه می کنم که پولهاشون رو چند قسمت کنن و تو ساک دستی و کوله و جیب و کیف گردن و ... بذارن که هم داخل بار نفرستاده باشن که خدای نکرده اگر اتفاقی برای چمدونشون افتاد پولشون به خطر بیفته و نه مثل بنده سراپا تقصیر همه رو یه جا توی کیف گردن یا کیف کمر بذارن که مامور "محترم و دلسوز" فرودگاه مورد عنایت قرارشون بده که خانم 5000 دلار به بالا مصداق قاچاق و ممنوعه و تا برخورد مناسب تری با هات نشده برو پولا رو تحویل خونواده بده بیا وقت منم نگیر! خان بعدی که همچنان توی فرودگاه کشور عزیز خودمونه مرحله تحویل باره که با توجه به اینکه عمدتا مهاجرین عزیز چکیده ای از زندگی ایران خودشون رو می خوان بیارن معمولا اضافه بار اجتناب نا پذبره، در این مورد اگر با هواپیمایی قطر ایر ویز تشریف می آرید می تونید قانونا 2 تا چمدون 23 کیلویی + 2تا بسته برای داخل کابین که معمولا یکیش کیف دستی یا کوله لپ تاپ و دیگری یه چمدون کوچیک یا یه ساک هست رو هر کدوم به وزن 7 کیلو همراه داشته باشین که معمولا چمدون ها رو تا 24 کیلو هم بدون سخت گیری رد می کنن، من شخصا هر جمدونم 25-26 کیلو و هر چمدون و کوله داخل کابینم 10 کیلو بود که با یه شیرینی مختصر به کارگر فرودگاه و پادرمیونی اون انسان شریف و زحمت کش و اندکی تغییر در نشان گر باسکول! همه ی مشکلات به خوبی و خوشی به پایان رسید و مام وطن رو به دوستان و عزیزان سپردم و با قلبی آکنده از درد دوری از وابستگان روانه سرزمین فرصت ها شدم تا شاید بعد از این از نعمت احترام متقابل و حقوق اجتماعی "حتی حداقل ها"! برخورداربشم و از دغدغه های اقتصادی ناشی از تورم فزاینده و فکر آینده مبهم رهایی پیدا کنم، پله بعدی فرودگاه دوحه بود که به نرمال ترین شکل ممکن گذشت، فقط دقت داشته باشین که مدارک به همراه ویزا تحویل گرفته شده از سفارت رو دم دست داشته باشین که چک می کنن، القصه قدم بعد 13-14 ساعت پرواز بی وقفه در معیت دوستان و برادران هندی و پاکستانی و عرب هست و سردرد و کلافگی هایی که باید تجربه کرد تا دونست، اما در مجموع پرواز قطر پرواز فوق العاده خوبیه و مسافرین از سرویس مناسبی هم در طول پرواز بهره مند می شن اما باید دقت داشت که در طول پرواز حتما برای جلوگیری از لخته شدن خون توی پاها هر 2-3 ساعت باید در طول راهرو برای چند دقیقه قدم زد و برای جلوگیری از دهیدراسیون (از دست دادن آب بدن) می بایست مرتبا آب و منحصرا آب نوشید و از نوشیدن زیاد الکل و کولا اجتناب کرد چرا که گرچه مایع هستند اما کمکی به رفع دهیدراسیون نمی کنن، و اما، مقصد نهایی فرودگاه مونترال :D چمدون ها رو که تحویل می گیرید راهنمایی می شین به قسمت immigration Canada and Quebec مدارکتون رو چک می کنن سوالات بسیار ساده ای در مورد اینکه مشخصات و آدرس ایمیلتون چیه، چه وسایلی همراهتونه، ارزش وسایل همراهتون حدودا چند دلار می شه و کجا اقامت می کنید ( برای ارسال کارت permanent)و سوالاتی از این دست ازتون می پرسن و یه سری برگه که حاوی اطلاعاتی از قبیل آدرس و تلفن های ضروری و دفترچه راهنمای خطوط مترو و ... رو بهتون تحویل میدن و با خوش رویی و احترام و آرزوی موفقیت بهتون می گن که می تونید چمدون هاتون رو بردارید و تشریف ببرید از فرودگاه بیرون، بعد از خروج از فرودگاه و استقرار در محل اقامتتون طی مدت کوتاهی (یکی دو روز آینده) بهتره که اقدام به دریافت SIN Number کنید که بدون اون نمی تونید تلفن تهیه کنید و برای اخذ این شماره می بایست به service Canada شهر محل اقامتتون تشریف ببرید و اعلام کنید که پرمننت هستید و برای اخذ SIN Number اومدین و با یه مصاحبه بسیار کوتاه در حد پرسیدن نام و نام خانوادگی خودتون و پدر و مادرتون، آدرس محل سکونتتون و آدرس ایمیلتون شماره مذبور رو که روی برگه ای پرینت گرفته می شه بهتون می دن، و شما با در دست داشتن اون برگه و پاسپورتتون می تونید به اماکنی که خط و گوشی تلفن رو واگذار می کنن مراجعه کنید و با مطالعه راهنمای plan های شرکتی که می خواهید باهاش قرارداد تلفن ببندید و مقایسه Option های هر Plan با بقیه plan های همون شرکت یا شرکت های دیگه خط و گوشی تلفن مورد نظر خودتون رو تهیه کنید و بدونید که توی اکثر plan ها تماس شما با خارج از محدوده تعیین شده (معمولا محدوده تعیین شده شهر محل سکونتتون هست) چه شما تماس بگیرید چه با شما تماس بگیرن برای شما هزینه بردار خواهد بود!!! و روی اکثر Plan ها به شما Smart Phone تحویل داده می شه که میشه گفت این گوشی در ازای پای بندی شما به قرار داد 2 یا 3 ساله ای هست که با اون شرکت می بندید و درصورت تمایل به لغو قرارداد تلفن با شرکت قبل از پایان دوره قرارداد شما می بایست هزینه Smart Phone در اختیار قرار گرفته خودتون رو به شرکت بپردازید :)

قدم بعدی می تونه افتتاح حساب باشه که با توجه به تحقیقات مجدانه بنده در این زنیمه نتایج نشون دادن که RBC Royal Bank بهترین گزینه موجود می تونه باشه، چرا؟ چون شما طبق قوانین بانک داری می بایست برای داشتن حساب ماهیانه هزینه ای رو به بانک بدید در مورد این بانک این هزینه ماهی 14 دلار و خورده ای هست که برای تازه واردین مزیتی قائل شده اند و تا 6 ماه داشتن حساب برای new comers رایگان هست بعلاوه تا یک سال می تونین از یک صندوق امانات البته در اندازه کوچک به طور رایگان استفاده کنید و همچنین این بانک به تازه واردین کردیت کارت معادل 1000 دلار میده بدون اینکه مبلغی از حساب رو بلوکه کنه و همچنین دسته چک و Deposit Card و بقیه چیز های معمول، همچنین اگر تمایل به سفر های بین شهری دارید باید بگم که استفاده ار Car Pool راهی به مراتب کم هزینه تر از اتوبوس هست و می تونید با عضویت در سایت شرکت های مربوطه مثل Kangaride, allostop و ... و بوک کردن سفرتون حتالامکان در روز قبل از سفر از این خدمات بهرهمند بشید..

 با امید موفقیت برای همه

نوشته شده در چهارشنبه 13 شهریور1392ساعت 13:9 توسط سارا| |

Design By : Night Melody
Caractéristiques et des outils



online Hard Drive Speed
Web Counter